هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

هنرهای جدید بنده !

سلام ... بالاخره امتحانا رو دادیم و راحت شدیم . الان هم اومدم گزارش کارهای جدیدمو بدم . قبل از هر چیز بگم که یاد گرفتم بشینم البته هنوز هم احتمال سقوط وجود داره و بعد از یه مدت یه وری میشم و به حالت افقی در میام ! جدیداً تو خواب غلت میزنم و وقتی مامان یا بابام میان سراغم می بینن که رو شکم خوابیدم... وقتی هم که از خواب بیدار میشم یواشکی از لبه تختم سرک می کشم ببینم اون بیرون چه خبره ...  به رژیم غذاییم ماست ، زرده تخم مرغ و گوشت هم اضافه شده . به کسی نگینا ولی بابام  دیروز  بهم بستنی داد !! خیلی حال داد ، از نیم متری دهنمو باز می کردم یعنی دوباره می خوام ... ...
25 بهمن 1390

هفت ماهگی

سلام ... متأسفانه به علت قرار گرفتن در ایام امتحانات مامان خانوم ،  پست هام شده ماهی یه دفعه . امروز هم اومدم چند تا عکس جدید از هفت ماهگیم براتون بذارم و برم به کارام برسم . میدونین که چه کارهایی ... غلت زدن و پس از لحظاتی داد و بیداد کردن برای اینکه یه نفر بیاد و من رو از اون وضعیت پشت و رو نجات بده ، کماکان میل کردن همه چیز از جمله عروسک ، جغجغه ، جوراب ، لباس مامانم ، دستمال کاغذی و خلاصه هرچی که گیرم بیاد . یادم رفت بگم دو هفته است که دارم سوپ می خورم ، سوپ خوشمزه که با آبگوشت ، سیب زمینی ، هویج ، ورمیشل و جدیداً کدو درست میشه .   این عکس منه در حالیکه خرس گنده رو ضربه فنی کردم !!! ...
6 بهمن 1390

شش ماهگی

من هم شش ماهه ، یا به قول امیر محمد ، نیم ساله شدم !! دیدین چقدر زمان زود میگذره ... واکسن های شش ماهگی رو زدم ، خدا رو شکر اذیتم نکرد و از امروز رسماً غذاخور شدم . فعلاً برای شروع دارم لعاب برنج و فرنی میل می کنم ، انقدر هم با اشتها می خورم که انگار مرغ بریون بهم میدن !! خبر جدید هم اینکه ... حالا نوبت انگشت شست پا شده !   بعد از اینکه مامانم فهمید دست از سر جورابام برنمی دارم تصمیم گرفت توی خونه دیگه جوراب پام نکنه حالا خیلی آسون تر می تونم پامو بگیرم . هر دو پامو میارم بالا و یکیشو انتخاب می کنم دلم میخواد هر دوشونو بخورم ولی نیاز به تمرین بیشتری داره . وقتی که پام به دهنم میرسه ان...
6 دی 1390

ماجراهای مهرسا ...

سلام ... قبل از هر چیزی  ممنون از همه خاله های گل که همیشه لطف می کنن و به من سر میزنن ، از اونجا که مامانم سرش خیلی شلوغه ، وقت نمی کنه جواب محبت های شما رو بده . ولی من ( مهرسا ) روی ماه همتون رو میبوسم ... گل سر های خوشگلی که در عکس فوق مشاهده می کنید دختر عموم ( ثمین ) به  من هدیه داده . واما هنر نمایی های جدید بنده ... در یک اقدام متهورانه ، دور از چشم مامانم ، جورابامو در میارم و شروع میکنم به میل کردن !! مراحل عملیات فوق الذکر را در تصاویر زیر مشاهده میکنید... این هم عکس پارسا کوچولو ، پسر عمو نویدیه که دیشب منزل ما مهمون بود . یه بلوز خوشگل هم برام آورده ب...
3 دی 1390

پنج ماهگی

موضوع انشا : پنج ماهگی را چگونه گذراندید ؟ امروز من پنج ماهه شدم . چند وقتیه یاد گرفتم به پهلو بپیچم و با خودم حرف می زنم ، بعضی وقتاصدای قل قل و ناق ناق در میارم یا ببخشین شیشکی میکشم آخه لرزش لبهام و صداش رو دوست دارم دستامو دراز میکنم و اشیا رو به دقت برمیدارم . وقتی به من میگن مهرسا دست بده دستمو به سمتشون دراز میکنم ، پاهام رو حسابی بالا میارم فقط کمی موقع خوابیدن اذیتشون میکنم . منصوره جون امروز من رو توی کالسکه گذاشت و توی خونه چرخوند خیلی سریع خوابم برد  ، روش خوبی بود هر موقع با مامان و بابام سوار ماشین هستم توی ماشین هم خوابم میبره ، كالسكه هم عين ماشين سواري لذت داشت . مجموعه کتابهای می می نی رو را خیلی دوست دارم ...
6 آذر 1390

چهارماهگی

امروز من چهارماهه شدم . موقعی که برام واکسن سه گانه رو زدن یه جیغ بنفش کشیدم و زدم زیر گریه و وقتی برگشتم خونه برای اینکه دردش از یادم بره یه کم مطالعه کردم !!  وزن من در چهارماهگی 6.1 kg قد من 64 cm             ...
6 آبان 1390

سه ماهگی

امروز من در آستانه سه ماهگی خوشمزه ترین خنده دنیا رو به مامانم تحویل دادم . یه خنده صدادار !! مامانم هم که ذوق زده شده بود انقدر ژانگولر بازی در آورد که داشت سکسکه ام می گرفت . خلاصه ما اگه مامانا رو با این چیزها سر کار نذاریم ، چه کار کنیم ؟ از دستمون میاد ! ...
6 مهر 1390

تشکر

سلام ...   میخوام با این پست از همه دوستای گلی که همیشه به من سر می زنن تشکر کنم . و یه تشکر ویژه هم از منصوره جون ، بابا بزرگ ، دایی پارسا ، خاله مینو ( مامان مریم و محمد پارسا ) ، خاله نیلوفر ( مامان امیر محمد  ) ، خاله بیتا ، ایمانه جون ( مامان  علی ) ، خاله نگین ، مامان  نیایش ، خاله شادی و خاله پرستو  . ...
20 شهريور 1390

پیکنیک

روز جمعه 18 شهریور به همراه خانواده ( مامان ، بابا ، مامان و بابابزرگم ، پارسا و ... خاله ها و دایی مامانم و یه عالمه آدم دیگه ) به سراب صحنه رفتیم ، جاتون خالی خیلی خوش گذشت . همه دورم جمع شده بودن و باهام حرف میزدن ، من هم گهگاهی با یه لبخند اونا رو ذوق زده می کردم و از تماشای درخت ها و طبیعت لذت می بردم . تازه گشت و گذار ما به همین جا که ختم نشد ، شبش هم رفتیم منزل عمو نوید و پگاه جون مهمونی . در مجموع دختر خوبی بودم تا بازهم منو ببرن تفریح !     حالا اگه می خواین عکس های سراب صحنه  رو ببینید روی ادامه مطلب  کلیک کنید . ...
20 شهريور 1390