هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

دستام خوشمزه است

دستام خیلی خوشمزه است ، تا فرصت کنم دستامو میبرم دهنم ، شروع به خوردن میکنم و صدای ملچ و ملوچش بلند میشه !!   و این هم یه عکس خوش اخلاق از من ...   ...
16 شهريور 1390

لبخند

بعد از یک ماهگی می تونم آدما رو با چشم هام دنبال کنم و لبخند بزنم بعضی وقت ها می بینم ده تا چشم داره نگاهم میکنه ، نمی دونم این بزرگترا به چی میخندن ! منم با یه لبخند دلشونو خوش میکنم . یه وقت هایی هم که باهام حرف می زنن منم لبامو کج و کوله می کنم و یه صداهایی از خودم در میارم .     ...
15 شهريور 1390

واکسن

  ششم شهریور ماه دو ماهه شدم . امروز همراه سارا و مهرداد جون رفتیم درمانگاه واکسن فلج اطفال و سه گانه و هپاتیت زدم . واکسن هپاتیت خیلی اذیتم کرد بعد از اینکه اومدم خونه پای چپم قرمز شده بود و ورم کرد سارا جون با کمپرس آب سرد  دردمو تسکین می داد برای اولین بار استامینوفن خوردم ، گریه زیادی کردم و از چشمام هم اشک جاری شده بود ! وزن من در دوماهگی 5 kg قد من 57 cm     ...
6 شهريور 1390

شش هفتگی

بعد از شش هفته منو بردند درمانگاه برای اندازه گیری قد و وزن ، قراره دو ماهگی دوباره برم و واکسن بزنم . وزن من در هفته ششم تولد  4.5 kg قد من 56 cm دور سر 38 cm    ...
15 مرداد 1390

روزی که متولد شدم

ساعت هفت صبح روز دوشنبه ششم تیر ماه سال هزار و سیصد و نود بود که مامانم فهمید بله ... دیگه وقتشه ... بابام هم که دست و پاش رو گم کرده بود ، همش از این ور می دوید اون ور ، از اون ور می دوید این ور . اول رفت یه دوش گرفت بعدش صبحانه رو حاضر کرد ، بعد از اون هم ساک و وسایل من و مامانم رو که از قبل آماده کرده بودن ، گذاشت داخل ماشین . مامانم هم به مامانش زنگ زد و مامان بزرگم هم که فهمید باید یه خبری باشه گفت : خیر باشه اول صبحی ! انگار همه فکر می کردن که من خیلی وقت شناسم و دقیقاً روز نهم تیر که دکتر گفته بود ، قراره به دنیا بیام . من هم همه رو غافلگیر کردم و سه روز زودتر اومدم !! بعد مامانم با خانم وروایی ( ماما ) تماس گرفت و برای...
15 تير 1390

تولدم مبارك !

سلام ...   بالاخره من هم روز دوشنبه ۶ /۴/۱۳۹۰ ساعت ۱:۲۵ دقیقه ظهر در هنگام اذان ظهر به وقت کرمانشاه قدم رنجه کردم و وارد این دنیا شدم ، پزشکم خانم دکتر حیدریان و ماما هم سرکار خانم وروایی زحمت به دنیا آوردن من رو کشیدند .   مامانم میگه من خیلی دختر خوبی ام البته دیشب یک کمی بی قراری کردم ولی خوب چی کار کنم دست خودم نبود ، دستگاه گوارشم تازه به کار افتاده و باید مکونیوم رو دفع کنم تا راحت شم .   عکس هام رو هم براتون گذاشتم تا رسماْ خدمتتون معرفی بشم . حالا گرسنه ام شده ، مي خوام شير بخورم ، بعداْ میام خاطرات تولدم رو مفصلاْ براتون تعریف می کنم . ...
8 تير 1390