هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

پانزده ماهگی

1391/7/6 17:28
نویسنده : مهرسا و هوراد
130 بازدید
اشتراک گذاری
قبل از هر چیز باید بگم ، بعد از مسافرتی که رفتیم خیلی دَدَری شدم و تا در خونه باز بشه می دوم طرف در و عزم بیرون رفتن می کنم یا وقتی که می بینم بابام لباس های بیرونش رو پوشیده ، می پرم بغلش و بلافاصله با مامانم بای بای می کنم یعنی ما داریم میریم !!

چند تا بازی هم یاد گرفتم از جمله لی لی حوضک ، اتل متل توتوله و کلاغ پر ...

وقتی با مامانم  لی لی حوضک می کنم ، به صورتش نگاه می کنم و منتظرم قلقلکش بیاد و بخنده . کلاغ پر رو هم دختر عمه هام یادم دادن . من هم همش راه میرم و میگم اَ داغ پَـ.. ( کلاغ پر ) بعدش هم می گم بابا پَـ و شروع می کنم به نانای کردن و منتظرم بقیه بگن بابا که پر نداره ...

 صدای بعضی از حیوانات رو هم یاد گرفتم ، و وقتی که مامانم ازم می پرسه ، جوابش رو میدم .

کلاغ میگه ... گار 

گربه میگه ... مِلو مِلو

هاپو میگه ... هاپ هاپ 

زنبور میگه ... ایززززز

جوجه میگه ... جیک 

ببعی میگه ... بَــــ

جای بعضی از اعضای بدنم از جمله چشم ، گوش ، بینی ، زبان ، مو ، پا ، زانو ، دست ، شکم ولُپ رو هم بلدم .

 
دایره لغاتم هم بیشتر شده مثلاَ : 

هانا ، بینا و ثمین ( دخترهای عمه و عموم ) به ترتیب ... هانا ، نیمنا و همین !

قاشق ... کا کُ

چوب شور ... اوب او

هندونه  ... هنووواِ 

گُلابی ... گِلابی

تخم مرغ ... مُ مُ مُ

عینک ... هِنَــ 

و ... 

یادم رفته بود این عکسها رو هم بذارم ، این قلعه با اسباب بازی های چوبی plan toys  سوغات سفره ، اون عروسک Violet روهم عمو کامبیز با چند تا لباس خوشگل برام از آمریکا فرستاده ( مرسی عمو جون ) ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)