هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

مرداد 93

1393/5/6 10:23
نویسنده : مهرسا و هوراد
295 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره بعد از سه ماه تعطیلی ، از اول مرداد دوباره به مهد کودک رفتم . خدا رو شکر روز اول که خیلی راضی و خوشحال بودم . اگرچه موقع رفتن همیشه مخالفت میکنم و با نارضایتی عازم رفتن میشم ولی در عوض وقتی بر میگردم حسابی شارژم .

 

وقتی هم که می رسیم در خونه چند تا ژست می گیرم و به مامانم میگم که ازم عکس بگیره !

 

 

یکی از مکالمات چند روز پیش من و مامانم :

مهرسا : میدونی چی کار باید بکنی تا خدا خوشحال بشه ؟

مامان : چی کار ؟

مهرسا : به نظر من اگه یه عروسک براش بخری ، خیلی خوشحال میشه !!

 

 

 

من دلم میخواد مامانم همیشه خندون باشه و اگه نخنده فکر میکنم ناراحته . چند روز پیش هم مامانم شدیداً برای انجام کاری تمرکز کرده بود که بهش گفتم ...

مامان میدونی پرنسس خانوما همیشه خوشحالن ؟

مامان : آره ، چطور مگه ؟

مهرسا : خوب شما هم بخند . آخه شما هم یه پرنسس خانووومی دیگه !!

مامان :  

 

 

 

این رو هم بگم که عاشق داداشمم و هر چند وقت یه بار میرم سراغش و کلی نازش میکنم ، میبوسمش و باهاش حرف میزنم . از در هر اسباب بازی فروشی و تخت فروشی و فروشگاه سیسمونی هم که رد میشیم ، اصرار دارم که بریم و یه چیزی برای هوراد بخریم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)