مرداد 93
بالاخره بعد از سه ماه تعطیلی ، از اول مرداد دوباره به مهد کودک رفتم . خدا رو شکر روز اول که خیلی راضی و خوشحال بودم . اگرچه موقع رفتن همیشه مخالفت میکنم و با نارضایتی عازم رفتن میشم ولی در عوض وقتی بر میگردم حسابی شارژم .
وقتی هم که می رسیم در خونه چند تا ژست می گیرم و به مامانم میگم که ازم عکس بگیره !
یکی از مکالمات چند روز پیش من و مامانم :
مهرسا : میدونی چی کار باید بکنی تا خدا خوشحال بشه ؟
مامان : چی کار ؟
مهرسا : به نظر من اگه یه عروسک براش بخری ، خیلی خوشحال میشه !!
من دلم میخواد مامانم همیشه خندون باشه و اگه نخنده فکر میکنم ناراحته . چند روز پیش هم مامانم شدیداً برای انجام کاری تمرکز کرده بود که بهش گفتم ...
مامان میدونی پرنسس خانوما همیشه خوشحالن ؟
مامان : آره ، چطور مگه ؟
مهرسا : خوب شما هم بخند . آخه شما هم یه پرنسس خانووومی دیگه !!
مامان :
این رو هم بگم که عاشق داداشمم و هر چند وقت یه بار میرم سراغش و کلی نازش میکنم ، میبوسمش و باهاش حرف میزنم . از در هر اسباب بازی فروشی و تخت فروشی و فروشگاه سیسمونی هم که رد میشیم ، اصرار دارم که بریم و یه چیزی برای هوراد بخریم



مرداد 93
