ساعت هفت صبح روز دوشنبه ششم تیر ماه سال هزار و سیصد و نود بود که مامانم فهمید بله ... دیگه وقتشه ... بابام هم که دست و پاش رو گم کرده بود ، همش از این ور می دوید اون ور ، از اون ور می دوید این ور . اول رفت یه دوش گرفت بعدش صبحانه رو حاضر کرد ، بعد از اون هم ساک و وسایل من و مامانم رو که از قبل آماده کرده بودن ، گذاشت داخل ماشین . مامانم هم به مامانش زنگ زد و مامان بزرگم هم که فهمید باید یه خبری باشه گفت : خیر باشه اول صبحی ! انگار همه فکر می کردن که من خیلی وقت شناسم و دقیقاً روز نهم تیر که دکتر گفته بود ، قراره به دنیا بیام . من هم همه رو غافلگیر کردم و سه روز زودتر اومدم !! بعد مامانم با خانم وروایی ( ماما ) تماس گرفت و برای...