بیست ماهگی

در ماهی که گذشت پیشرفتم در حرف زدن خیلی چشمگیر بود و جمله بندیهای جدیدی می کردم که بعضاَ خنده دار یا غافلگیر کننده بود . مثلاَ ...
مِناجی چپسیده دیوار = عکس مهرسا جون روی دیواره !
یا وقتی با مامانیم تلفنی صحبت می کردم ...
مامانی هلام ( سلام ) حوبی ( خوبی ) ؟ بچیا (بچه ها ) حوبن ( خوبن ) ؟ ممنون . خبافظ ( خداخافظ )
یا تو آشپزخونه که به مامانم گفتم ...
مامان باجمجون ( بادمجون ) پوست بکن .
یا وقتی با عمو هادی چَت تصویری میکردم ، بهش گفتم :
چونه عمو هادی سیبیل = چونه ی عمو هادی ریش [ داره ] !
یکی از اتفاقات خیلی خوشحال کننده هم که در یک ماه اخیر به وقوع پیوسته اینه که دیگه شبها تا صبح مثل بچه های خوب می خوابم ، هرچند هنوز هم به خواب رفتنم کلی مراسم داره ( گردش با کالسکه و مَمی خوردن و ... ) .
یک اتفاق خوب دیگه هم اینکه به مدت ده دقیقه روی صندلی غذام میشینم و غذا می خورم ، و دیگه لازم نیست مامانم با یه قاشق دنبالم بیاد .
خیلی هم دوست دارم کارهام رو به طور مستقل خودم انجام بدم مثلاَ خودم لباس بپوشم و در بیارم ( مامانم هم هر دفعه یه ربع وایسه و نگام کنه ) ، خودم غذام رو با قاشق و چنگال بخورم ، خودم نارنگی پوست بکنم ، خودم لوسیون بمالم به بدنم و در یک اقدام بی سابقه تصمیم گرفتم خودم پوشکم رو عوض کنم ... خلاصه یه پوشک از تو کشو درآوردم و دراز کشیدم رو تشک و ... که یه دفعه مامانم سر رسید و عملیات لو رفت !
دو هفته پیش هم با پارسا کوچولو ، نبید ( نوید ) و پگی جون رفتیم پارک و کلی "تاب تاب عدابی" و "هُرسُره بازی" کردیم ...





بیست ماهگی
