هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

بیست ماهگی

1391/12/6 17:34
نویسنده : مهرسا و هوراد
144 بازدید
اشتراک گذاری
 ماه بهمن رو هم پشت سر گذاشتیم ، هیچ کس باورش نمیشه که من همون مهرسا کوچولویی هستم که شب اول حتی بلد نبودم سرفه کنم !!
 
 
 

در ماهی که گذشت پیشرفتم در حرف زدن خیلی چشمگیر بود و جمله بندیهای  جدیدی می کردم که بعضاَ خنده دار یا غافلگیر کننده بود . مثلاَ ...

مِناجی چپسیده دیوار = عکس مهرسا جون روی دیواره !

یا وقتی با مامانیم تلفنی صحبت می کردم ...

مامانی هلام ( سلام ) حوبی ( خوبی ) ؟  بچیا (بچه ها ) حوبن ( خوبن ) ؟ ممنون . خبافظ ( خداخافظ )

یا تو آشپزخونه که به مامانم گفتم ...

مامان باجمجون ( بادمجون ) پوست بکن .

یا وقتی با عمو هادی چَت تصویری میکردم ، بهش گفتم :

چونه عمو هادی سیبیل = چونه ی عمو هادی ریش [ داره ] !

 

یکی از اتفاقات خیلی خوشحال کننده هم که در یک ماه اخیر به وقوع پیوسته اینه که دیگه شبها تا صبح مثل بچه های خوب می خوابم ، هرچند هنوز هم به خواب رفتنم کلی مراسم داره ( گردش با کالسکه و مَمی خوردن و ... ) .

یک اتفاق خوب دیگه هم اینکه به مدت ده دقیقه روی صندلی غذام میشینم و غذا می خورم ، و دیگه لازم نیست مامانم با یه قاشق دنبالم بیاد .

 

خیلی هم دوست دارم کارهام رو به طور مستقل خودم انجام بدم مثلاَ خودم لباس بپوشم و در بیارم ( مامانم هم هر دفعه یه ربع وایسه و نگام کنه ) ، خودم غذام رو با قاشق و چنگال بخورم ، خودم نارنگی پوست بکنم ، خودم لوسیون بمالم به بدنم و در یک اقدام بی سابقه تصمیم گرفتم خودم پوشکم رو عوض کنم ... خلاصه یه پوشک از تو کشو درآوردم و دراز کشیدم رو تشک و ... که یه دفعه مامانم سر رسید و عملیات لو رفت !

دو هفته پیش هم با پارسا کوچولو ، نبید ( نوید ) و پگی جون رفتیم پارک و کلی "تاب تاب عدابی" و "هُرسُره بازی" کردیم ...

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)