هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

نوزده ماهگی

1391/11/6 17:32
نویسنده : مهرسا و هوراد
120 بازدید
اشتراک گذاری
سلام ...

 

در ماهی که گذشت ، کلی چیزای جدید یاد گرفتم ولی طبق معمول به دلیل وقت نداشتن کاتب وبلاگ ، انقدر  پست مطالب به تعویق افتاد که با پست نوزده ماهگیم یکی شد !

البته خیلیاشون انقدرا هم جدید نیست ولی توو چند هفته گذشته دیگه کامل شده . مثلاَ مفهوم سبک و سنگین رو یاد گرفتم ، همینطور سرد و گرم ، کوچیک و بزرگ ، مزه ی ترش و شیرین .

ضمناَ رنگها رو هم تشخیص میدم  و می تونم اسباب بازی های همرنگم رو کنار هم قرار بدم یا وقتی مامانم ازم مداد رنگی خاصی رو میخواد بهش بدم . رنگهایی که میشناسم عبارتند از : سبز ، آبی ، قرمز ، زرد ، سیاه ، سورمه ای ، قهوه ای ، نارنجی و بنفش البته رنگ آبی و سورمه ای بیشتر مورد علاقه امه .

 

 

جمله بندی هم یاد گرفتم . مثلاَ : 

مِنا پرید = مهرسا پرید یا میخواد بپره !

باباجی بیا توتاق = باباجون بیا توو اتاق 

مامانی پاپو = مامانی پاشو

خرسی ( یا هر اسباب بازی دیگه ) نیست .

بقیه ی کارهایی هم که نمیتونم بیان کنم با پانتومیم منظورم رو می فهمونم !

 

 

حدوداَ 23 تا میوه و 19 تا حیوون رو هم از رو عکس یا اسباب بازی هاشون میشناسم .

 

 

 

مامانی هم یه عالمه شعر یادم داده :

حسنی بی دندون شده ...

من که به این قشنگیم ...

توپولویم توپولو ...

چشم چشم  دو ابرو ...

ای زنبور طلایی ...

 

دختر عمه ها و دخترعموم رو هم خیلی دوست دارم ، تا از خواب بیدار میشم و چشم باز میکنم سراغشون رو میگیرم و یکی یکی حاضر غایبشون میکنم بعدش هم میگم هانا ، بینا ، همین (ثمین)، مدرسه ... درس ... کتاب  ... یعنی رفتن مدرسه درس بخونن .

این هم یکی از آثار هنریم که با مداد شمعی خلق کردم . البته مامانم هم هر روز باید پا به پای من بشینه و نقاشی بکشه !! 

 

 

اسم این پازل رو هم گذاشتم "علی" ( احتمالاَ به خاطر مدل موهاشه )  خیلی هم دوستش دارم .

 

 

این هم من و بابام توو پارک ...

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)