صحبت کردن به سبک مهرسا !
اول از همه بگم که قصه گفتن رو خیلی دوست دارم ، بعضی وقتها کنار مامانم می خوابم و بهش میگم که برام قصه بگه ، وقتی هم که شروع میکنه به قصه گفتن میگم : نه نه ... مهرسا قصه بگه و همیشه قصه ی من اینجوری آغاز میشه که :
اِکی بود ، اِکی نبـــــــــــــــود ... خدا بود ، هیش کس نبـــــــــــود ...خانوم بُزی بــــــــــود ، بچه داشت ...
بعدش به مامانم میگم قصه آقابزرگ بگو و بازهم تا میاد قصه بگه ، میگم نه نه من بگم .
و این داستان ادامه داره ....

اول از همه بگم که قصه گفتن رو خیلی دوست دارم ، بعضی وقتها کنار مامانم می خوابم و بهش میگم که برام قصه بگه ، وقتی هم که شروع میکنه به قصه گفتن میگم : نه نه ... مهرسا قصه بگه و همیشه قصه ی من اینجوری آغاز میشه که :
اِکی بود ، اِکی نبـــــــــــــــود ... خدا بود ، هیش کس نبـــــــــــود ...خانوم بُزی بــــــــــود ، بچه داشت ...
بعدش به مامانم میگم قصه آقابزرگ بگو و بازهم تا میاد قصه بگه ، میگم نه نه من بگم .
و این داستان ادامه داره ....
کار دیگه ام اینه که همش توو خونه راه میرم و می پرسم " این چیَه ؟ " ، " اون چیَه ؟ " . جالبش اینه که جوابشونم می دونم ولی دوست دارم بازم بپرسم .
چند شب پیش مامانی ازم پرسید ، مهرسا فامیلیت چیه ؟ منم گفتم : مهرسا جونی !!
دوباره پرسید مهرسا جونیِ کی ؟ گفتم : مهرسا جونیِ نازی نازی !!
گفت مهرسا جونیِ نازی نازیِ کی ؟ بالاخره گفتم : مهرسا جونیِ نازی نازیِ مُتَظِ ای !!
بعدش من از اونها سؤال میکردم و وقتی جواب می دادن ، میگفتم آفریــــــــــــــــن و براشون دست میزدم .
یکی از افعال جالبی که به کار میبرم فعل " نِشیدن " به معنی نشستنه . مثلاً به مامانم میگم :
نیگا کن من رو صندلی نِشیدم !
این هم عکس من و مهرو نازی ...

شعرایی هم کهتوو مهد یاد گرفتم ، می خونم ، آخرش هم برای خودم دست می زنم و میگم آااااافریــــــــــــن . شعر بابا و توپ سفیدم و ببعی و ...
بابا مِره ادااااره ....همیشه گَـــــــــــــــمِ ( گرم ) کاره .... چشم و چراااااگ ( چراغ ) خونه .... بابا چه مهربونه .....آاااااااااافریـــــــــــن !!
توپ سفیدم گَشنگی و نااااااااااازی... حالا من مِخواااام برم به بازی ... بازی چه خووووووووبه با بچه های توب ( خوب ) ... بازی میکنم با یه دونه توپ ... گِل گِل ( قل قل ) میخوره توو زمین ورزش ... یک و دو و سه ، چار و پنج و شش ... آاااافریـــــــــــــن !!

این رو هم بگم که اصلاً تلویزیون نگاه نمی کنم ولی در عین حال همه ی دیالوگهاش رو حفظم !!!
یکی از تفریحاتم به عنوان یه بچه ی آپارتمان نشین اینه که یه زیرانداز برام بندازن توو تراس و من هم برم اونجا بازی کنم .

دیروز که با مامانم توو ماشین بودم و داشتیم از پارکینگ بیرون میرفتیم ، یه دفعه گفتم : مامان نخوری به دیوار . مامانم هم کلی بهم خندید ، شانس آوردم اون لحظه امکانش رو نداشت که گازم بگیره !
این هم منم توو پارک لاله ...




صحبت کردن به سبک مهرسا !
