بیست و سه ماهگی
مهرسا در بیست و سه ماهگی :

راستش رو بخواین باید بگم که اتفاق خاصی توو این ماه نیفتاده یا بهتر بگم انقدر شیرین کاریهای جدید هر روز رو میشه که دیگه یادمون نمیمونه ! ولی اگه از علایقم بخوام بگم باید عرض کنم به مهد کودک و قصر بادی خیلی علاقمند شدم و هر وقت بابا یا مامانم رو ببینم که دارن از خونه میرن بیرون من هم میدوم و حاضر میشم که من رو هم ببرن مهد .


جدیداَ یه منبع تمام نشدنی از توت سیاه پیدا کردم و هر وقت میرم خونه ی مامانی و باباجی تا لباسامو سیاه نکنم ، دست بردار نیستم . توو این عکس به انگشت های من دقت کنید ...

هر وقت هم ازم بپرسن ساعت چنده ؟ جواب میدم : " شیشت و نیم " و اگه بپرسن چند شــنبه است ؟ میگم : " جُمبه " !
یه موفقیت دیگه هم که حدود یه هفته پیش بهش دست یافتـم ، ( به قول نیلوفر جون ) مراسم " شیر بس کنون " بود ، که اون هم با توجه به وابستگیِ شدید من به "مَمی" نسبتاَ خوب بود ، البته هنوز هم بعضی وقت ها سراغش رو میگیرم ولی در کل خوب باهاش کنار اومدم .



بیست و سه ماهگی
