دو سالگی
بالاخره این روز فرا رسید و من دو ساله شدم ، ( مامان مهرسا : آخه همه می گفتن بچه ها توو دو سالگی تغییر اساسی میکنن و حرف گوش کن میشن و سختی بچه داری تا دو سالگیه و از این حرف ها . ما که چشممون آب نمیخوره . چون مهرسا تازگی ها خیلی وابسته تر شده و دیگه دوست نداره تنهایی خونه مامانی ها بره و از وقتی که اکرم جون ( مربی مهد کودک ) هم رفته دیگه علاقه ای به مهد نشون نمیده . ولی روابط عاطفیش بیشتر شده و دوست نداره کاری کنه که ما ناراحت بشیم و هر چند وقت یه بار میاد میگه: " مامان بخند " )
اگه بخوام از ماهی که گذشت براتون بگم ، باید عرض کنم که تخیلاتم خیلی قوی شده و موقع بازی کردن با اسباب بازی هام و عروسکهام حرف میزنم ( مامانم عاشق این کارمه ) ، یا اینکه یه چیزی میگیرم در گوشم و با همه ی دوست و آشناها تلفنی صحبت میکنم از مامانی گرفته تا بابا مهرداد ، خاله مهوش ، شیما جون ، پارسا ، عمو محسن ، محیا ( دوست مهد ) ، عمو هادی و خیلی های دیگه . تازه در موردشون قصه هم می سازم مثلا وقتی مامان سارا کوچولو بود چی کار می کرد ...
از جمله بندی های بانمکم هم چند تا بگم ، یکی اینکه " حالم درد میکنه " ( منظورم این بود که دلم درد میکنه ! ) دیروز هم شیلنگ آب رو برداشته بودم و اصرار داشتم که " میخوام گل ها رو بشورم" ( یعنی بهشون آب بدم ) . یه بارهم به مامانم گفتم: " من گریه نمیکنم شوش اشلاقم " ( خوش اخلاقم ! )
واما تولدم ، مامانم که قصد نداشت امسال برام جشن تولد بگیره در دقیقه ی نود نظرش عوض شد و به همه ی نی نی های همسن و سال خودم زنگ زد و دعوتشون کرد ، البته چون همه چی عجله ای شده بود خودش زیاد از مهمونی راضی نبود ولی هر جوری بود برگزار شد . این هم عکس های مهرسا و دوستان :
مهرسا در حال فوت کردن شمع ...
مهرسا و مهرو ...
تارا ، مهرو ، مهرسا و پارسا ...
تارا ، مهرسا ، امیر محمد و مسیحا ...
جای دست امیر محمد بر روی کیک ...

مهرسا و بابا ...



دو سالگی
