هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

2y+3m

1392/7/6 9:27
نویسنده : مهرسا و هوراد
144 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه ی همراهان وبلاگ ...

 

 

 

اخبار مهرسایی در ماه گذشته :

 

اوایل ماه به یه عروسی دعوت شدیم .من از همون اولش رفتم وسط ، البته بیشتر تماشاچی بودم . مامان و بابام هم دنبالم از این ور به اون ور ، تا اینکه یه تاب پیدا کردم و تا آخر شب کلی تاب بازی کردم .

 

 

پارسا هم اواخر مرداد ماه مرخصی داشت و اومد پیش ما . از وقتی پارسا سرباز شده ، من هم همش میگم میخوام برم سربازی ، بین خودمون باشه ولی اولش فکر می کردم سربازی یه جور بازیه !!

 

چند وقت پیش بابام ازم پرسید که میخوام موهام رو کوتاه کنم یا نه ، من هم گفتم " نـــــــــه من نمیخوام پسر بشم " ( آخه به نظر من کسایی که موهاشون کوتاهه پسرن دیگه !)

 

یه روز مامانم داشت بهم غذا میداد که چند تا برنج افتاد روی مبل ، من هم برداشتم و ریختمشون رو زمین و قبل از اینکه مامانم اعتراضی بکنه ، بهش گفتم " اینا هم برای پرنده ها " !!

 

و اما مهم ترین خبر این ماه ترک پوشک بود ، به این منظور همه ی فرش هامون جمع شدن و بعد از چند بار دسته گل به آب دادن ، دیگه یاد گرفتم که به موقغ اعلام کنم . البته هنوز بیرون از خونه پوشک می پوشم که اغلب خشک میمونه .

 

عکس پایین هم یکی دیگه از شاهکارهامه . مامانم تو جلد یکی از شامپوهام آب ریخته بود تا من باهاش بازی کنم ، اما بابام اشتباهی یه شامپو بدن پر رو بهم داد من هم بعد از اینکه همشو تو تراس خالی کردم ، با افتخار به مامانم گفتم : " تراس رو با شامپو شستم " ، بعدش هم مامانم مجبور شد همه ی تراس رو بشوره ، حالا هر چی می شست مگه کف تموم میشد . خلاصه اون روز غیر از شامپو بازی یه کف بازی حسابی هم کردم .

 

 

 

 در مورد مهد کودک هم باید عرض کنم ، وقتی بابام میاد دنبالم تازه یه دل سیر باید بازی کنم ، به این راحتی ها هم رضایت نمیدم که ، آخرش هم باید با توسل به زور منو از مهد ببرن بیرون .



این هم عکس من و بچه هام ...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)