2y+4m
برعکس همه ی بچه ها که با شروع پاییز به مدرسه و مهد کودک میرن ، من از اول مهر دیگه به مهد نرفتم دلیلش هم دو بار سرماخوردگیِ پیاپی در ماه گذشته بود . البته مامانم هم وقت آزاد بیشتری پیدا کرده و بیشتر تو خونه است .

حدود دو هفته پیش هم برای اولین بار بابام رو " تهنا " گذاشتیم و با مامانی و باباجی و سارا رفتیم تهران پیش پارسا . توی ماشین من خیلی دختر خوبی بودم و همه ی مسیر رو تو صندلی خودم نشسته بودم . اونجا هم یکی دو روزمون به خرید کردن گذشت ، یه روز رفتیم پارک آب و آتش ، برج میلاد رو دیدم و یه روز هم رفتیم خونه ی بهادر جون. تو این مدت هم بی وفاییِ خودم رو به نهایتش رسوندم و اصلاً یادی از بابام نکردم !! البته هر روز باهاش چَت میکردم ولی خبری از دلتنگی و این حرف ها نبود . بین خودمون باشه ولی موقع برگشتن مامانم کلی روم کار کرد که وقتی بابام رو دیدم بهش بگم دلم خیلی براش تنگ شده بود و دوستش دارم و ... تا حداقل یه کم دلش رو به دست آورده باشم ...

خونه ی پارسا هم که بودیم ، کمد جا رختخوابی شده بود " مردسه = مدرسه " ی من ، یه بار هم که پارسا خواست بیاد تو مدرسه ام بهش گفتم که " تو باید بری مدرسه ی کچل ها ! "



2y+4m
