هوراد
سلام
من هوراد کوچولو هستم و در یک اقدام غافلگیرانه ، روز سوم شهریور سال 1393یعنی ده روز زودتر از موعد مقرر پا به این دنیا گذاشتم . من هم مثل خواهرم روز دوشنبه متولد شدم ، ساعت 11:30 دقیقه ی صبح ، در بیمارستان بیستون و توسط خانم دکتر لیدا حیدریان و البته خانم دکتر صاحب یاری هم برای خون گیری از بند ناف حضور داشتن که متأسفانه تعداد سلول ها به حد نصاب برای فریز کردن نرسید. روز بعد از تولد من ، طبق برنامه ریزی قبلی ما اسباب کشی داشتیم و به علت عجله من در به دنیا آمدن ، زحمت این کار رو بابا مهرداد ، باباجی و مامانی کشیدند . در این مدتی هم که از تولد من میگذره به علت عدم دسترسی به اینترنت نتونستم زودتر از این ها بیام و خودم رو معرفی کنم .
هوراد ، لحظه ی تولد در بیمارستان ...
مهرسا ، خواهر مهربونم ، زمان تولد من به مهد کودک رفته بود و ظهر که باباجی رفت دنبالش ، بهش خبر داد که صاحب یه داداش کوچولو شده و اون روز مهرسا همش چشم انتظار رفتن من به خونه بود تا اینکه بالاخره در ساعت 11:20 شب این اتفاق افتاد و برای اولین بار ما همدیگر رو دیدیم . دو سه روزی مهرسا در حال تست کردن من به عنوان یک عروسک زنده بود . خلاصه هر چند وقت یک بار به سراغم می آمد و یه دفعه گوشم رو میگرفت ، یه دفعه دستم رو ناز میکرد ، یه دفعه پام رو میگرفت و خیلی هم دلش میخواست من رو بغل کنه . البته مامانم از چند ماه قبل مهرسا رو برای این روز آماده کرده بود و به همین دلیل بی صبرانه منتظر من بود .
بر خلاف تصور، مهرسا به هیچ عنوان به من و توجه مامانم به من حسودی نمیکنه و اتفاقاً خیلی هم هوامو داره و تا میبینه که من گریه میکنم ، مامانم رو صدا میزنه تا من رو بغل کنه یا بهم شیر بده . صبح هم وقتی که از خواب بیدار میشه ، قبل از هر چیز سراغ من رو میگیره . اگر یه وقتی مامانم دستش بند باشه و من گریه کنم ، مهرسا خیلی زود پیشم میاد و برام شعر میخونه تا آروم شم . معمولا هم یا شعر " عروسک ناز من ... " رو میخونه یا یکی از شعرهای انگلیسی که تو مهدکودک یاد گرفته .
من موقع تولد تقریباً هم وزن مهرسا بودم یعنی سه کیلو و شصت گرم وزنم بود با قد 51 و دور سر 33/5 سانتیمتر .
هفته ی اول :
نافم خیلی زود و در روز چهارم افتاد ، شاید یه دلیلش این باشه که خیلی دست و پام رو تکون میدم ، مخصوصاً موقع پوشک عوض کردن شدیداً مقامت میکنم .سه چهار شب اول خوب نمی خوابیدم و همش گریه میکردم ولی کم کم بهتر شدم . یعنی ممکنه شب ها یکی دو ساعت بیدار باشم اون هم بدون گریه کردن ، فقط شیر می خورم و بعضی وقتها هم کمی غر میزنم
هوراد به حمام میرود ...
هفته ی دوم :
دایی پارسا که سربازیش تموم شده، تو این هفته برای دیدن من اومد و چند روزی پیشمون بود. در 15روزگی هم خیلی خوب وزن گرفته بودم و تقریباً نیم کیلو به وزنم اضافه شد.
هفته ی سوم :
خوابیدنم نسبت به هفته های گذشته بهتر شده . خبر قابل عرض دیگه ای نیست
آهان یه چیز دیگه ...
در بدو تولد خیلی ها میگفتن شبیه مامانم هستم ولی هنوز یه هفته نگذشته بود که نظرها عوض شد . بعضی ها میگن شبیه بابامم ، بعضی ها میگن شبیه داییم هستم و به نظر برخی دیگه قیافه م منحصر به خودمه و شبیه کسی نیستم . خلاصه وقتی یه نی نی به دنیا میاد بحث در مورد شکل و قیافه داغه
راستی اولین مسافرت من در سن بیست روزگی بود و یه سفر دو روزه به تهران داشتم .
هفته ی ششم :
تو شش هفتگی هم مجدداً برای کنترل قد و وزن و زردی و زخم شدن جای واکسنم رفتم دکتر و خدا رو شکر دکتر از همه چی راضی بود .
البته هنوز یه کم زردی دارم و دکتر برام چند تا آزمایش نوشت تا مطمئن بشه که چیزی نیست . دکترم میگه این نوع از زردی به خاطر شیر مادره و اگه دو روز شیر دیگه ای بخورم ، از بین میره . ولی هر چی مامان و بابام تلاش کردن نتونستن بیشتر از بیست سی سی شیر خشک به من بدن اون هم در مدت دوساعت !!
وزن من در هفته ششم تولد 4.6 kg
قد من 55 cm
دور سر 38 cm
هفته ی هفتم :
این بود خلاصه ی اخبار هورادی ...
خداحافظ تا بعد



هوراد
