آبان 93
نمونه ای از مکالمات مهرسا و بابا و مامان :
-بابا : مهرسا چقدر بیسکوییت ریختی رو زمین ، برو جارو بیار جمعش کن .
-مهرسا : من که سیندرلا نیستم !!
مامان : مهرسا وسایلت رو از تو هال جمع کن .
مهرسا در حال بردن اسباب بازی ...
مامان : اِ این عروسکت رو هم ببر ، جا موند .
مهرسا : وااای من دو تا دست که بیشتر ندارم .
مهرسا : سارا بیا بازی کنیم .
مامان : من دستم بنده به بابا بگو .
مهرسا ( بی مقدمه ) : بابااااااااا این چه وضعشه با من بازی نمیکنی ؟؟!!!
هر روز هم موقع رفتن به مهد کودک کلی با مامانم سر اینکه چی بپوشم چونه میزنم ، خلاصه هر کاری بهم میگن بکن من باید برعکسشو انجام بدم .
یا هوس لباس آستین کوتاه میکنم ، یا دامن میخوام ، یا کلاه نمیخوام . خلاصه انقدر از این کارا کردم که هفته ی قبل یه سرماخوردگی سخت گرفتم و از اون روز مامانم ازم قول گرفته که دیگه لباسای گرم بپوشم .
عاشق پرواز کردنم ، چند روز پیش به مامانم گفتم برام گَرد پری (کارتون تینکربل) بخره تا بتونم پرواز کنم و برم بالا تا ابرها بعد یه تیکه ابر بکنم و بیارم ...
.
.
.
و اما هوراد خان ( به قول مهرسا )
من پسر خیلی خوش اخلاقیم و به هر کس که باهام حرف بزنه کلی لبخند تحویل میدم ، اگر هم خیلی ذوق زده بشم با صدا میخندم
علاقه ی زیادی به خوردن دستام دارم و آنچنان محکم هر دو دستم رو فشار میدم تو دهنم که نگو . هر کس من رو تو این وضعیت میبینه میگه حتماً دو ماهه شیر نخوردم ولی این حرفا نیست ، چون بعد از شیر خوردن هم دوباره به عنوان دسر باید دستهامو میل کنم .
جدیداً وقتی چیزی رو نشونم میدن به زحمت سعی میکنم بگیرمش . وقتی هم از حالت افقی به عمودی تغییر وضعیت میدم ، قیافه م خیلی جدی میشه .



آبان 93
