آذر 93
مهرسا :
مدتیه که خواب بعد از ظهر رو ترک کردم و به جاش شبها زودتر میخوابم ، اینجوری صبح هم راحت و سرحال بیدار میشم و عازم رفتن به مهد .
البته بحث و جدل بر سر لباس پوشیدن کماکان ادامه داره ...
ظاهراً این مخالفت کردن ها اقتضای سن منه و مامان هایی که دخترای همسن من دارند ، همه از این مسئله شاکی هستند .
عاشق بازی کردنم و هیچ وقت از بازی سیر نمیشم حتی وقتی که قول میدم فقط یه ساعت بازی کنم و یا تا زمان مشخصی ، باز هم دبه در میارم و اجازه مرخصی به همبازیم نمیدم . همبازی هام که در همه رده سنی هستند ، از دوستای کوچولوم گرفته مثل مهرو و پارسا تا هانا و بینا و ثمین و نهایتاً مامانی و باباجی و ...
این هم من و برج میلاد ...
توی این ماه دو تا نی نی تازه به دوستان من و هوراد اضافه شدن . اولیش که ریحانه کوچولو بود که 13 آذر متولد شد و دومی هم یاسین که 24 آذر به دنیا اومد
علاقه زیادی به رنگ صورتی پیدا کردم تا جایی که وقتی چند روز پیش از مهد برگشتم با شوق فراوان به مامانم گفتم : " خدا رو شکر امروز مربیم خمیرمجسمه صورتی بهم داد . "
هوراد :
واکسن چهارماهگیم رو زدم و خدا رو شکر اذیت نشدم . آخه تا وقتی که مهرسا کنارم باشه و با جست و خیزهاش منو بخندونه ، من تو فکر درد واکسن نمیرم ...
یکی از کارهای جدید من اینه که با صدای بلند میخندم ، تو خونه هم همه اش چشمم دنبال مهرساست و انقدر که به اون توجه میکنم بقیه رو تحویل نمیگیرم ، البته پسر خوش اخلاقی ام و به همه لبخند تحویل میدم ولی خنده های خوشمزه و از ته دلم برای خواهرمه .
تازگی ها یادگرفتم یه نیمچه غلتی هم بزنم اما اگه بخوام کاملش کنم ، دستم زیرم گیر میکنه و صدای اعتراضم بلند میشه.
وزن من در چهار ماهگی 6 kg
قد من 63 cm



آذر 93
