بهمن 93
مهرسا :
واما بهمن ماه ...
کماکان به مهد کودک و البته به نظر خودم مدرسه میرم . مامانم از پیشرفتم تو مقش هام خیلی راضیه و البته از انگلیسی حرف زدنم
دهم بهمن تولد هانا دوست مهدم بود که توی قصر بازی بود و همراه با بقیه ی دوستهام کلی خوش گذروندیم .
روز 21 بهمن هم به تولد تارا دعوت شدم اگرچه به خاطر هوراد زود برگشتیم ولی خیلی خوب بود .
یکی دوباره که پنجشنبه ها پارسا با مامانش میان خونه ی ما تا من و پارسا با هم بازی کنیم . بار اول بیشتر به خمیرمجسمه بازی و لگوسازی گذشت ولی بار دوم تب داشتم وهمه اش بهونه گرفتم .
روز 25 بهمن هم برای یه مناسبت عالی با اقوام دور هم جمع شدیم ...
هوراد :
اول از همه بگم که یاد گرفتم به صورت حرفه ای غلت بزنم و تا منو روی زمین میذارن روی شکم برمیگردم و چون خیلی زود هم خسته میشم ، چند روزی کار مامانم زیر و رو کردن من بود
غذای کمکی رو هم با خوردن لعاب برنج شروع کردم . سیب خیلی دوست دارم ولی انقدرا مثل خواهرم به خوردن غذا علاقه نشون نمیدم مخصوصاً فرنی که اصلاً دوست ندارم



بهمن 93
