دی 93
مهرسا :
18 دی تولد یکی از دوستان مهد کودک به اسم تارا بود ، اولین باری بود که تنهایی به مهمونی میرفتم . برای تارا یه چرخ خیاطی صورتی بردم ( البته بین خودمون باشه بعد از دادن هدیه ام پشیمون شده بودم و میخواستم پسش بگیرم . ناگفته نمونه که خودم هم یه چرخ خیاطی دارم )
و اما هوراد :
بعضی ها میگن من خیلی شبیه به خواهرمم ، جالب اینکه تقریباً همه ی کارهام هم مشابه مهرساست . از نظر قد و وزن و کارهایی که مهرسا تو این سن انجام میداده و ... . یه نمونه از این کارها خوردن انگشت شست پامه . بیشتر دوست دارم با انگشت هام بازی کنم تا اسباب بازی ، چون بعد از اینکه میبینم اسباب بازی قابل خوردن نیست اعتراضم بلند میشه ولی انگشت دست و پام رو میارم جلو صورتم ، کلی نگاهشون میکنم ، کلی باهاشون بازی میکنم و بعد هم میخورمشون .َ
تا حدودی هم بغلی شدم . مخصوصاً وقتی چشمم به بابام میفته زودی صداش میزنم و میگم : "اَی ...اَی " تا بیاد و بغلم کنه .
من در آغوش خرسی
تا حالا دو سه تا غلت کامل زدم ولی همیشه وقتی این اتفاق افتاده که مامانم پیشم نبوده و وقتی برگشته یه دفعه منو دیده که برگشتم و دارم به دور و برم نگاه میکنم . یه بارش وقتی بود که میخواست پوشکم رو عوض کنه و همون موقع بابام تلفن زده بود ، مامانم هم تا رفت تلفن رو بیاره دید که من چرخیدم و آب دهنم هم حسابی جاری شده.
شبا تقریباً راحت میخوابم . یا تو بغل بابام یا در حال شیر خوردن و یا در حال تاب خوردن تو کریِر ولی برعکس مهرسا که شب تا صبح میخوابید و حتی برای خوردن شیر هم بیدار نمیشد ، من علاوه بر سه چهار بار شیر خوردن ، چند بار هم همینجوری بیدار میشم و خلاصه خواب راحت رو از مامانم گرفتم حتی تو خواب دو ساعته ی بعد از ظهر هم یکی دو بار بیدار میشم
از حموم کردن هم خیلی لذت میبرم ، هیچی نمیگم و در حالی که انگشت هام رو میخورم اطرافو برانداز میکنم.



دی 93
