هفده ماهگی

تازگی ها هم یاد گرفتم بابام رو گول بزنم ، بهش میگم بغلم کنه تا با هم چوب تور ( شور ) بیاریم ولی وقتی بغلم کرد همه چی می خوام به جز چوب شور !!
دیروز هم که دختر عمه هام اومده بودن پیشم ، کلاه بینا رو گذاشته بودم سرم و برای خودم قدم میزدم !

به شعر "یه توپ دارم قلقلیه " و " جوجه جوجه طلایی " هم خیلی علاقه دارم ( این شعرها رو مامان بزرگم یادم داده ) و هر وقت برام می خوننش ، جلو جلو همراهیشون می کنم ...
یه توپ دارم .... گلگیلیه
سرخ و سفید و ... هباااا میره
میزنم زمین ... ( دوباره ) هبااا میره
....خلاصه اینکه بابا عیدی داد و یه توپ قلقلی داد !!
یادم رفت بگم قصه ی شنگول و منگول هم بلدم .
جدیداَ به مامان بزرگم میگم مامانی و به بابابزرگم میگم باباجی ، خلاصه دل همه رو با این شیرین زبونیا آب کردم .
به جارو برقی سواری هم علاقه ی خاصی دارم ...

این هم عکس مِنا ( مهرسا ) توو بغل پاپا ( پارسا )...

این هم از گوجه خوردن من ...




هفده ماهگی
