هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

سیزده ماهگی !

شیرین کاری های یک نی نیِ 13 ماهه : بعد از ین همه راه رفتن به سبک نشسته ، تازه تازه به چهار دست و پا رفتن علاقه مند شدم ( آخه این مدل سرعتش بیشتره و مخصوصاَ وقتایی که می خوام از دست مامانم فرار کنم خیلی به درد می خوره ، مثلاَ موقع خوردن قطره آهن ! ) جدیداَ یاد گرفتم بدون کمک بایستم ، بعدش هم بقیه رو صدا میزنم و شروع می کنم به دست زدن ، یعنی شما هم برام دست بزنید . تازه راه رفتن هم بلدم ولی تا کسی کنارم نباشه راه نمیرم آخه هنوز زیاد از راه رفتن خودم مطمئن نیستم و می ترسم زمین بخورم ... یه کار دیگه اینکه ، این آقا امیرمحمد برای ما بدآموزی داشته و به ما یاد داده چطور از مبل بکشیم بالا !!  ...
6 مرداد 1391

جشن تولد یک سالگی !

سلام ... بعد از یه غیبت نسبتاً طولانی ، دست پر با عکس های تولد ، اومدم .   بالاخره تولد من با حضور دختر عمه هام ، هانا و بینا و دختر عموم ثمین و دوستای خوبم ( مسیحا ، علی ،مهرو ، پارسا ،  مریم و مهنا ، محمد پارسا و مریم ، امیر محمد و تارا ) برگزار شد ! راستشو بخواید زیاد حال و حوصله عکس گرفتن نداشتم ولی با هر ترفندی که بود ازم عکس گرفتن... 1st Birthday of Mehrsa متن کارت دعوت تولدم ... کیک تولد با عکس خودم ... من و بابام ... ...
24 تير 1391

اطلاعیه ...

 ضمن تشکر از همه دوستانی که به یادم بودن ، تولدم رو تبریک گفتن و برای دیدن عکسهای تولد به من سر زدن باید به عرضتون برسونم تولد بنده قراره بعد از امتحانات مامان خانوم برگزار بشه ، پس تا اون موقع خداحافظ .     ...
11 تير 1391

سومین دندون !

سلام ... خبرای جدید ... سر و کله سومین دندون هم پیدا شد ، این در حالیه  که جدیداً خیلی مهربون شدم ، هرکس ازم بوس بخواد دریغ نمی کنم و می بوسمش ، اونم یه بووووووس آبدار ... جای شکم و دست و پا و بینی و زبونم رو هم یاد گرفتم . وقتی ازم می پرسن پات کجاست ؟ میارمش بالا وقتی هم که می پرسن شکمت کو ؟ بلوزم رو میزنم بالا و یه نیشگون محکم ازش می گیرم . البته تصمیم گرفتن دیگه آدرس دماغم رو نپرسن چون تا  می گفتن دماغت کو ، انگشتم رو محکم می کردم تو بینیم !! به دایره لغاتم " توپ " هم اضافه شده و وقتی نباید به چیزی دست بزنم ، میرم سراغش و میگم " نه نه ... نه " !! ...
18 خرداد 1391

یازده ماهگی

 ا مروز من وارد آخرین ماه از اولین سال زندگیم شدم . ( مامانم سلام می رسونه ، میگه دیدین چقدر زود میگذره ! )  واما اینکه اردیبهشت رو چطور گذروندم ... اول از همه بگم که یاد گرفتم از حالت خوابیده به نشسته و از حالت نشسته به ایستاده تغییر وضعیت بدم . اونم تنها و بدون کمک ! شاید بگید چطوره که تازه داری این کارو میکنی ؟ ولی باید خدمتتون عرض کنم چون مدل حرکت کردن من فرق داشت و چهار دست و پا نرفتم ، بقیه کارهامم تحت تأ ثیر قرار گرفت . سعی میکنم در اولین فرصت یه فیلم از این سرسره بازیم براتون بذارم ( خیلی با حاله ) . خلاصه جدیداً وقتی از خواب بیدار میشم ، سر پا می ایستم و شروع می کنم به سخنرانی تا یکی بیاد منو از تختم در بیار...
6 خرداد 1391