هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

هفده ماهگی

    هفده ماهگی رو هم با کلی شیطنت و هنرنمایی جدید پشت سر گذاشتیم . یه نمونش اینکه تا مامانم از پشت لپ تاپش بلند میشه ، من میپرم سر جاش و شروع می کنم به کندن دکمه های کیبوردش ، البته مامانم یه پا تعمیرکار شده و درستش می کنه ، فکر نکنید کار راحتیه ها !!       تازگی ها هم یاد گرفتم بابام رو گول بزنم ، بهش میگم بغلم کنه تا با هم چوب تور ( شور ) بیاریم ولی وقتی بغلم کرد همه چی می خوام به جز چوب شور !!   دیروز هم که دختر عمه هام اومده بودن پیشم ، کلاه بینا رو گذاشته بودم سرم و برای خودم قدم میزدم !     به شعر "یه توپ دارم قلقلیه " و " جوجه جوج...
6 آذر 1391

شانزده ماهگی

سلام به همه دوستان گلم که همیشه لطف می کنن و به من سر میزنن . به علت وقت نداشتن کاتب وبلاگ ( مامان خانوم ! )  ، پست این ماه رو مختصر و مفید می نویسیم ... این عکس رو بابام تو قلعله ازم گرفته . مدل موهام هم اختراعیِ بابامه ! عکس زیر پشت فرمان ماشین و در حال  رانندگی از بنده گرفته شده ( البته این رو بگم که ماشین در حالت توقفه و مثلاَ دارم رانندگی می کنم ، مگر نه بابای من هیچ وقت از این کارهای  خطرناک نمی کنه که من رو در حال رانندگی بغل کنه . ) . از هر فرصتی هم استفاده می کنم تا بپرم سر جای بابام و ادای رانندگی کردن رو در بیارم... جدیدا خیلی علاقه دارم ادای مِنو  مِنو  ( گربه ) رو در...
6 آبان 1391

پانزده ماهگی

قبل از هر چیز باید بگم ، بعد از مسافرتی که رفتیم خیلی دَدَری شدم و تا در خونه باز بشه می دوم طرف در و عزم بیرون رفتن می کنم یا وقتی که می بینم بابام لباس های بیرونش رو پوشیده ، می پرم بغلش و بلافاصله با مامانم بای بای می کنم یعنی ما داریم میریم !! چند تا بازی هم یاد گرفتم از جمله لی لی حوضک ، اتل متل توتوله و کلاغ پر ... وقتی با مامانم  لی لی حوضک می کنم ، به صورتش نگاه می کنم و منتظرم قلقلکش بیاد و بخنده . کلاغ پر رو هم دختر عمه هام یادم دادن . من هم همش راه میرم و میگم اَ داغ پَـ.. ( کلاغ پر ) بعدش هم می گم بابا پَـ و شروع می کنم به نانای کردن و منتظرم بقیه بگن بابا که پ...
6 مهر 1391

سفرنامه شمال !

شاید بشه گفت این اولین مسافرت طولانی و تفریحی من بود ، خیلی هم خوش گذشت . تو این مسافرت علی ، اِما  و عمو وحید هم با ما بودن . محل اقامت ما محمود آباد بود و یه ویلا لبِ دریا گرفته بودیم با چشم انداز زیبایی از دریا . حتی یه روز صبحانه رو هم کنار دریا خوردیم  ، از مکان های مختلفی هم از جمله جنگل کشپل ، آبشار آب پری ، تله کابین نمک آبرود و ... هم دیدن کردیم . خلاصه اینکه جاتون خالی بود ... این عکس رو تو حیاط پشتی ویلا گرفتم ... عکس های آفتاب گرفتن و سنگ بازی کنار دریا ... نمک آبرود ... من و علی در حال ماشین سواری ( علی انقدر سریع رانندگی می کرد که من انگشت به دهان موندم !!! ...
26 شهريور 1391

چهارده ماهگی

سلام من یه نی نی چهارده ماهه شدم با یه عالمه شیطونی که الآن خدمتتون عرض می کنم ! اول از همه غذا خوردنم ... کلی این ور و اون ور میرم و مامانم باید بدوِ دنبالم تا 2 قاشق غذا میل کنم ! بعد از اون عاشق میز کامپیوتر بابامم ... تا چشم بابام رو دور میبینم ، یواشکی میرم تو اتاق و از تخت می کشم بالا و خودم رو میرسونم به میز کامپیوتر کنار تخت . و اون موقع با یه عالمه چیزای جذاب از جمله موبایل ، مجله ، روان نویس ، کاغذ ، CD و ... روبرو میشم !! ضمناً عاشق حموم کردنم ، و اگه ببینم کسی بدون من رفته حموم ، میرم پشت در و میگم حمووووم ... حموووم ... یعنی چرا منو نبردین ! تازه دیروزم که رفته بودم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ...
6 شهريور 1391

عیدتون مبارک

  عید فطر بر همه دوستان گلم مبارک     مامان منصوره ، داییش ،  مامانِ دینا ، بیتا ، تارا و تیام ، سارا ، نیلوفر ( امیرمحمد ) ، مینو ( مریم و محمدپارسا ) ، نیایش ،  ناشناس ، Ali & Ema ، نگین ، آناهیت ، گلبرگ ، ندا ، سرلی ، روشنک از اصفهان ، خاله خاطره ، Sama ،  و همه عزیزانی که همیشه به ما سر می زنن   ...
30 مرداد 1391