هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

بیست و دو ماهگی !

 سلام ... این وبلاگ نویسی ما بیشتر شبیه گزارش نویسی شده ، ماهی یکبار میایم گزارش کار میدیم و میریم !     و اما مهرسا در ماهی که گذشت : از بعد از عید جدی تر دارم به مهد میرم ، روزی یکی دو ساعت اونجام . مربیم " اکرم جون " رو خیلی دوست دارم و خیلی از رفتن به مهد کودک استقبال میکنم ولی با برگشتن از مهد خیلی مشکل دارم چون دلم میخواد تاب و سرسره و خلاصه همه ی وسایل بازی رو امتحان کنم ، تازه بعد از اون هم با گریه و اجبار سوار ماشین میشم ! بازی های جدید مورد علاقه ام هم عبارتند از " بپر بپر " و " فرار فرار " و البته " گوشی بازی " !  بپر بپر که...
6 ارديبهشت 1392

سال نو مبارک

سال نو رو به همه ی خوانندگان وبلاگ و دوستان عزیزم تبریک میگم ( ببخشید که این پست کمی با تأخیر گذاشته شد ، علتش خرابی لپ تاپ مامانم بود . )                 این گل رو هم تقدیم میکنم به همه دوستای گلم ...       امسال عید تقریباَ معنی عید دیدنی و مخصوصاَ عیدی گرفتن رو فهمیدم . اولین عیدی روکه از بابام گرفتم ( آخه هر چند وقت یه بار میرفتم سراغش میگفتم پولِ عیدی بده !! ) دادمش به مامانم و گفتم قابلی نداره ! مامانم هم کلی خندید و مونده بود که من این حرفو از کجا آوردم . یه کار دیگه هم که توو این عید یاد گرفتم ، این بود که بگم ...
14 فروردين 1392

سفره هفت سین مهد کودک

این دیگه آخرین پست امساله ... توو مهد کودکمون سفره هفت سین انداخته بودن و از همه نی نی ها هم باهاش عکس گرفتن . من هم گفتم به این مناسبت چند تا عکس از مهدمون بذارم رو وبلاگم . عکس مِناجی ( مهرسا ) با سفره هفت سین ...     مناجی در حال اسب سواری...     مناجی در حیاط مهد کودک...         تازگی ها به عروسک بازی هم علاقه پیدا کردم ، خلاصه یا دارم پوشکشون رو عوض میکنم یا براشون کِرِم میزنم یا اینکه زیر پتو خوابوندمشون ...     راستی یادم رفته بود بگم که بلدم تا 5 بشمرم (البته این مربوط به ماه گذشته است که فرا...
26 اسفند 1391

پست پایان سال !

  این پست رو به این خاطر نوشتم که همه وقایع پایان سال رو ثبت کرده باشم چون چند تا اتفاق جدید توو این ماه افتاد که مهمترینش رفتن من به  مهد کودک   بود ... بله ... یه روز با مامانم رفتیم و چند تا مهدکودک رو دیدیم و نهایتاَ مهدکودک "ارم" رو انتخاب کردیم . و الآن یک هفته است که به مهدکودک میرم البته چند روز اول مامانم هم همراهم بود ولی دیگه دو روزه که تنها به مهد میرم ، اسم مربیم اکرم جونه و خیلی خانم مهربونیه . روزهای اول که مهد کودک و نی نی هاش برام تازگی داشتن خیلی خوب با مهد کنار اومدم ولی یکی دوبار که اتفاقی چشمم به مامانم افتاد  فیلَم یاد هندوستان کرد و اشکم جاری شد ولی اکرم جون من رو به حیاط برد و بعد از...
16 اسفند 1391

بیست ماهگی

 ماه بهمن رو هم پشت سر گذاشتیم ، هیچ کس باورش نمیشه که من همون مهرسا کوچولویی هستم که شب اول حتی بلد نبودم سرفه کنم !!       در ماهی که گذشت پیشرفتم در حرف زدن خیلی چشمگیر بود و جمله بندیهای  جدیدی می کردم که بعضاَ خنده دار یا غافلگیر کننده بود . مثلاَ ... مِناجی چپسیده دیوار = عکس مهرسا جون روی دیواره ! یا وقتی با مامانیم تلفنی صحبت می کردم ... مامانی هلام ( سلام ) حوبی ( خوبی ) ؟  بچیا (بچه ها ) حوبن ( خوبن ) ؟ ممنون . خبافظ ( خداخافظ ) یا تو آشپزخونه که به مامانم گفتم ... مامان باجمجون ( بادمجون ) پوست بکن . یا وقتی با عمو هادی چَت ...
6 اسفند 1391

نوزده ماهگی

سلام ...   در ماهی که گذشت ، کلی چیزای جدید یاد گرفتم ولی طبق معمول به دلیل وقت نداشتن کاتب وبلاگ ، انقدر  پست مطالب به تعویق افتاد که با پست نوزده ماهگیم یکی شد ! البته خیلیاشون انقدرا هم جدید نیست ولی توو چند هفته گذشته دیگه کامل شده . مثلاَ مفهوم سبک و سنگین رو یاد گرفتم ، همینطور سرد و گرم ، کوچیک و بزرگ ، مزه ی ترش و شیرین . ضمناَ رنگها رو هم تشخیص میدم  و می تونم اسباب بازی های همرنگم رو کنار هم قرار بدم یا وقتی مامانم ازم مداد رنگی خاصی رو میخواد بهش بدم . رنگهایی که میشناسم عبارتند از : سبز ، آبی ، قرمز ، زرد ، سیاه ، سورمه ای ، قهوه ای ، نارنجی و بنفش البته رنگ آبی و سورمه ای بیشتر مورد...
6 بهمن 1391

هجده ماهگی

  من هم هجده ماهه یا همون یکسال و نیمه شدم . واکسن هجده ماهگیم رو هم زدم موقعی که می خواستن لباسم رو در بیارن  ، آستین لباسم  رو چسبیده بودم و  کلی مقاومت کردم . بعدش هم با کلی اشک و اندوه به زدن واکسن تن دادم ... خلاصه مدتیه که لنگ لنگان راه میرم ، دیشب هم یه کم تب داشتم که با خوردن قطره استامینوفن خوب شد...  و اما مهرسا در ماهی که گذشت :     مهرسای جدی ...         مهرسا در حال ماهیگیری...     مهرسا در حال خوردن ماهی !     به جوجه ها علاقه زی...
7 دی 1391