2y+1m
مهرسا در حال آب بازی " مکالمات من و مامان " مامان : مهرسا خانم ... مهرسا : من آقام ! مامان : پس سبیلت کو ؟ مهرسا : مممممم ... من وقتی دوغ می خورم سبیل دارم !! " قصه گفتن اجباری " مامان : در زمان های قدیم ... خرِ ... مهرسا : خراطی نمیکرد ! مامان : اسبِ ... مهرسا : عصاری نمیکرد ! مامان : شترِ ... مهرسا : نمَمالی ( نمد مالی ) نمیکرد ! . . . . . مامان : فیل اومد آب بخوره ... ...
نویسنده :
مهرسا و هوراد
9:25
شیرین زبونیهای من !
اول از کلماتی بگم که هنوز توو تلفظشون مشکل دارم : یچقال = یخچال هسمایه = همسایه گَندَمبَند = گردنبند سزب = سبز نِشیدم = نشستم راندَندِگی = رانندگی خَنچَنگ = خرچنگ ( آقای خرچنگ کارتون باب اسفنجی ) و اما جمله بندیهام : روی یه سطل ایستاده بودم و به مامانم گفتم که اون هم بیاد پیشم و وقتی که گفت : آخه من بزرگ شدم و نمیشه بیام ، بهش گفتم : " وااای چقدر قشنگ و بزرگ شدی ماشالّا " ، خلاصه قیافه ی مامانم اون لحظه دیدنی بود ، نمی تونست جلوی خندش رو بگیره ! داشتیم ناهار میخوردیم ، م...
نویسنده :
مهرسا و هوراد
9:22
دو سالگی
سلاااااام بالاخره این روز فرا رسید و من دو ساله شدم ، ( مامان مهرسا : آخه همه می گفتن بچه ها توو دو سالگی تغییر اساسی میکنن و حرف گوش کن میشن و سختی بچه داری تا دو سالگیه و از این حرف ها . ما که چشممون آب نمیخوره . چون مهرسا تازگی ها خیلی وابسته تر شده و دیگه دوست نداره تنهایی خونه مامانی ها بره و از وقتی که اکرم جون ( مربی مهد کودک ) هم رفته دیگه علاقه ای به مهد نشون نمیده . ولی روابط عاطفیش بیشتر شده و دوست نداره کاری کنه که ما ناراحت بشیم و هر چند وقت یه بار میاد میگه: " مامان بخند " ) اگه بخوام از ماهی که گذشت براتون بگم ، باید عرض کنم که تخیلاتم خیلی قوی شده و موقع بازی کردن با اسباب بازی...
نویسنده :
مهرسا و هوراد
9:23
بیست و سه ماهگی
مهرسا در بیست و سه ماهگی : راستش رو بخواین باید بگم که اتفاق خاصی توو این ماه نیفتاده یا بهتر بگم انقدر شیرین کاریهای جدید هر روز رو میشه که دیگه یادمون نمیمونه ! ولی اگه از علایقم بخوام بگم باید عرض کنم به مهد کودک و قصر بادی خیلی علاقمند شدم و هر وقت بابا یا مامانم رو ببینم که دارن از خونه میرن بیرون من هم میدوم و حاضر میشم که من رو هم ببرن مهد . جدیداَ یه منبع تمام نشدنی از توت سیاه پیدا کردم و هر وقت میرم خونه ی مامانی و باباجی تا لباسامو سیاه نکنم ، دست بردار نیستم . توو این عکس به انگشت های من دقت کنید ... ...
نویسنده :
مهرسا و هوراد
9:20
فوق العاده ! فوق العاده !
امشب برای سومین بار متوالی در چند شب گذشته ، خودم ، بدون نیاز به کالسکه خوابیدم . البته باید بگم تقریباً یک ساعت طول میکشه تا به خواب برم و توو این مدت باید چند تا قصه بشنوم ، کلی مامان و بابام رو بوس کنم ، از بالای پتو برم و از زیر پتو در بیام ، یه بار سرم رو بذارم رو بالش مامانم ، یه بار رو بالش بابام ، چند بار پاشم قدم بزنم و بعداز اینکه مامان و بابام خودشون رو به خواب زدن ، برم و پیش مامانم بخوابم . بعدش هم تا صبح در یک شعاع دو متری توو خواب غلت بزنم ! هر چند این روش یه کم زمان بره ولی بازهم از اینکه نصف شب ، مامانم نیم ساعت توو تاریکی و با چشم خواب آلود مجبور باشه من رو با کالسکه بچرخونه ، خیلی ب...
نویسنده :
مهرسا و هوراد
9:53
صحبت کردن به سبک مهرسا !
جدیداً صحبت کردنم خیلی بهتر شده و می تونم جملات کامل تر و طولانی تری بسازم ، البته در بین کلماتی که به کار می برم هنوز اشتباهاتی در تلقظ دارم که همین حرف زدنم رو خیلی شیرین و بامزه کرده . این پست رو هم برای ثبت کردن این جملات قصار گذاشتم. اول از همه بگم که قصه گفتن رو خیلی دوست دارم ، بعضی وقتها کنار مامانم می خوابم و بهش میگم که برام قصه بگه ، وقتی هم که شروع میکنه به قصه گفتن میگم : نه نه ... مهرسا قصه بگه و همیشه قصه ی من اینجوری آغاز میشه که : اِکی بود ، اِکی نبـــــــــــــــود ... خدا بود ، هیش کس نبـــــــــــود ...خانوم بُزی بــــــــــود ، بچه داشت ... بعد...
نویسنده :
مهرسا و هوراد
9:55



