هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

2y+11m , 2y+12m

  سلام ابن آخرین پست من در دوسالگی است و تا چند روز دیگه سه ساله میشم قبل از هر چیزی بگم که یه اسم برای داداشم انتخاب کردیم ، البته هنوز قطعی نیست و ممکنه عوض بشه ولی فعلاً صداش میکنیم " هوراد " به معنی جوانمرد و باخدا . مامانم این اسم رو خیلی دوست داره هرچند زیاد به مهرسا نمیخوره ولی به اسم بابام خیلی میاد ...   از اونجایی که پشت کامپیوتر نشستن برای مامانم زیاد راحت نیست یه کم در نوشتن مطلب تنبل شدیم   ولی اهم اخبار از این قراره که بیست و پنجم اردیبهشت دعوت شده بودیم باغ دوستم ( امیرمحمد ) و اونجا یه مهمونی سورپرایز برای کعبه جون به مناسبت تولدش داشتیم که مسئولیت سف...
2 تير 1393

2y+10m , 2y+9m

جمعه 9 اسفند 1392 : با مامانم به تولد امیرمحمد رفتیم که در قصر بادی برگزار شد و خیلی هم خوش گذشت مخصوصاً اینکه با حضور دوست خوبم حنانه جون دیگه خیال مامان خانم هم از جانب من راحت بود و لازم نبود همش دنبال من بدوه .           پنجشنبه 22 اسفند 1392 : پنجشنبه شب هم خونه مهرو جونم بودیم و کلی بازی کردیم ، آخرشب هم راضی به برگشتن نمیشدم و دلم می خواست پیشش بمونم .   پنجشنبه 29 اسفند 1392 : لحظه ی تحویل سال من در حال صرف شام بودم و بعد از اون هم به بزرگترها تلفن زدیم و سال نو رو تبریک گفتیم و تا آخر شب هم مشغول بستن بار سفر بودیم .   ...
6 ارديبهشت 1393

2y+8m

مهرسا و ریش و سبیل پشمکی ...   پنجشنبه 10 بهمن 1392 : امشب به طور ناگهانی موقع شام خوردن متوجه شدم یه زخم خیلی کوچولو روی انگشت شست پامه ، چشمتون روز بد نبینه یک ننه من غریبم بازی درآوردم که نگو ... تا یک ساعت بعد نشسته بودم نگاش میکردم و با ناله میگفتم : " انگشت پام سوراخ شده ... انگشت پام سوراخ شده ..."   جمعه 11 بهمن 1392 : امروز بعد از ظهر رفتیم منزل مامان بزرگ و بابابزرگ (مامان بزرگ و بابابزرگ مامانم ) ، مهنا هم اونجا بود و کلی باهم قایم باشک بازی کردیم البته چون من هنوز درست و حسابی با قوانین بازی آشنایی نداشتم ، معمولاً جاهای تکراری و تابلو رو برای قایم شدن انتخاب م...
6 اسفند 1392

2y+7m

سلام ... پنجشنبه 19 دی 1392 : امروز وقتی مامانم رو دیدم که برای رفتن به کلاس زبان آماده شده بود ، با لحن اعتراض آمیز بش گفتم دوباره میخوای منو تنها بذاری ؟!! مامانم هم با تعجب گفت نه ، مگه شما تا حالا تنها موندی ؟ الآن بابا میاد پیشت بعدش من میرم ، من هم گفتم : اَه ، همش دفتر ، همش کلاس ، همش کار... بعدش هم قهر کردم و رفتم. ( خودمونیم ها قصد بهانه گیری داشتم مگر نه مامانم همه ی وقتش در اختیار منه )   جمعه 20 دی 1392 : مامانم میخواست موهام رو ببنده ولی من گفتم میخوام موهام مثل موهای لیلو باز باشه . جدیداً به بعضی کارتون ها علاقمند شدم مخصوصاً اونهایی که نقش اولش یه دختر باشه . کارتون هایی که بیشتر از همه دوست ...
6 بهمن 1392

2y+6m

سلام از این ماه تصمیم گرفتم خاطرات بامزه و خاص رو به طور روزانه بنویسم ، چون هرماه با وجود کلی ماجراهای جدید یا تنبلیمون می شد بنویسیم یا فراموش می کردیم که چه اتفاقاتی افتاده .   سه شنبه 12 آذر 1393 : امروز به یه مهد جدید رفتم و البته یه کم مقاومت کردم ، باید ببینیم روزهای بعد اوضاع چطور میشه .   پنجشنبه 14 آذر 1393 : امروز به مدت یک ساعت و فقط یک ساعت با بابام تنها بودم و این فاجعه به بار آمد :   این رو هم بگم که در تصویر به علت نور فلاش ، عمق فاجعه زیاد مشخص نیست .         خط خطی های مِلسا ... تکنیک ماژیک ( اون هم از...
6 دی 1392

2y+4m

مهرسا و پاییز ... برعکس همه ی بچه ها که با شروع پاییز به مدرسه و مهد کودک میرن ، من از اول مهر دیگه به مهد نرفتم دلیلش هم دو بار سرماخوردگیِ پیاپی در ماه گذشته بود . البته مامانم هم وقت آزاد بیشتری پیدا کرده و بیشتر تو خونه است .         حدود دو هفته پیش هم برای اولین بار بابام رو " تهنا " گذاشتیم و با مامانی و باباجی و سارا رفتیم تهران پیش پارسا . توی ماشین من خیلی دختر خوبی بودم و همه ی مسیر رو تو صندلی خودم نشسته بودم . اونجا هم یکی دو روزمون به خرید کردن گذشت ، یه روز رفتیم پارک آب و آتش ، برج میلاد رو دیدم و یه روز هم رفتیم خونه ی بهادر جون. تو این مدت هم بی وف...
6 آبان 1392

2y+3m

سلام به همه ی همراهان وبلاگ ...       اخبار مهرسایی در ماه گذشته :   اوایل ماه به یه عروسی دعوت شدیم .من از همون اولش رفتم وسط ، البته بیشتر تماشاچی بودم . مامان و بابام هم دنبالم از این ور به اون ور ، تا اینکه یه تاب پیدا کردم و تا آخر شب کلی تاب بازی کردم .     پارسا هم اواخر مرداد ماه مرخصی داشت و اومد پیش ما . از وقتی پارسا سرباز شده ، من هم همش میگم میخوام برم سربازی ، بین خودمون باشه ولی اولش فکر می کردم سربازی یه جور بازیه !!   چند وقت پیش بابام ازم پرسید که میخوام موهام رو کوتاه کنم یا نه ، من هم گفتم " نـــــــــه من نم...
6 مهر 1392

2y+1m

مهرسا در حال آب بازی       " مکالمات من و مامان " مامان : مهرسا خانم ... مهرسا : من آقام ! مامان : پس سبیلت کو ؟ مهرسا : مممممم ... من وقتی دوغ می خورم سبیل دارم !!     " قصه گفتن اجباری " مامان : در زمان های قدیم ... خرِ ... مهرسا : خراطی نمیکرد ! مامان : اسبِ ... مهرسا : عصاری نمیکرد ! مامان : شترِ ... مهرسا : نمَمالی ( نمد مالی ) نمیکرد ! . . . . . مامان : فیل اومد آب بخوره ... ...
7 مرداد 1392