هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

شیرین زبونیهای من !

اول از کلماتی بگم که هنوز توو تلفظشون مشکل دارم :   یچقال = یخچال هسمایه = همسایه گَندَمبَند = گردنبند سزب = سبز نِشیدم = نشستم راندَندِگی = رانندگی خَنچَنگ = خرچنگ ( آقای خرچنگ کارتون باب اسفنجی )   و اما جمله بندیهام :     روی یه سطل ایستاده بودم و به مامانم گفتم که اون هم بیاد پیشم و وقتی که گفت : آخه من بزرگ شدم و نمیشه بیام ، بهش گفتم : " وااای چقدر قشنگ و بزرگ شدی ماشالّا " ، خلاصه قیافه ی مامانم اون لحظه دیدنی بود ، نمی تونست جلوی خندش رو بگیره !   داشتیم ناهار میخوردیم ، م...
22 تير 1392

دو سالگی

 سلاااااام  بالاخره این روز فرا رسید و من دو ساله شدم  ، ( مامان مهرسا : آخه همه می گفتن بچه ها توو دو سالگی تغییر اساسی میکنن و حرف گوش کن میشن و سختی بچه داری تا دو سالگیه و از این حرف ها . ما که چشممون آب نمیخوره . چون مهرسا تازگی ها خیلی وابسته تر شده و دیگه دوست نداره تنهایی خونه مامانی ها بره و از وقتی که اکرم جون ( مربی مهد کودک ) هم رفته دیگه علاقه ای به مهد نشون نمیده . ولی روابط عاطفیش بیشتر شده و دوست نداره کاری کنه که ما ناراحت بشیم و هر چند وقت یه بار میاد میگه: " مامان بخند " ) اگه بخوام از ماهی که گذشت براتون بگم ، باید عرض کنم که تخیلاتم خیلی قوی شده و موقع بازی کردن با اسباب بازی...
7 تير 1392

بیست و سه ماهگی

 مهرسا در بیست و سه ماهگی :     راستش رو بخواین باید بگم که اتفاق خاصی توو این ماه نیفتاده یا بهتر بگم انقدر شیرین کاریهای جدید هر روز رو میشه که دیگه یادمون نمیمونه ! ولی اگه از علایقم بخوام بگم باید عرض کنم به مهد کودک و قصر بادی خیلی علاقمند شدم و هر وقت بابا یا مامانم رو ببینم که دارن از خونه میرن بیرون من هم میدوم و حاضر میشم که من رو هم ببرن مهد .         جدیداَ یه منبع تمام نشدنی از توت سیاه پیدا کردم و هر وقت میرم خونه ی مامانی و باباجی تا لباسامو  سیاه نکنم ، دست بردار نیستم . توو این عکس به انگشت های من دقت کنید ...     ...
6 خرداد 1392

فوق العاده ! فوق العاده !

امشب برای سومین بار متوالی در چند شب گذشته ، خودم ، بدون نیاز به کالسکه خوابیدم .     البته باید بگم تقریباً یک ساعت طول میکشه تا به خواب برم و توو این مدت باید چند تا قصه بشنوم ، کلی مامان و بابام رو بوس کنم ، از بالای پتو برم و از زیر پتو در بیام ، یه بار سرم رو بذارم رو بالش مامانم ، یه بار رو بالش بابام ، چند بار پاشم قدم بزنم و بعداز اینکه مامان و بابام خودشون رو به خواب زدن ، برم و پیش مامانم بخوابم . بعدش هم تا صبح در یک شعاع دو متری توو خواب غلت بزنم ! هر چند این روش یه کم زمان بره ولی بازهم از اینکه نصف شب ، مامانم نیم ساعت توو تاریکی و با چشم خواب آلود مجبور باشه من رو با کالسکه بچرخونه ، خیلی ب...
20 ارديبهشت 1392

صحبت کردن به سبک مهرسا !

جدیداً صحبت کردنم خیلی بهتر شده و می تونم جملات کامل تر و طولانی تری بسازم ، البته در بین کلماتی که به کار می برم هنوز اشتباهاتی در تلقظ دارم که همین حرف زدنم رو خیلی شیرین و بامزه کرده . این پست رو هم برای ثبت کردن این جملات قصار گذاشتم.   اول از همه بگم که قصه گفتن رو خیلی دوست دارم ، بعضی وقتها کنار مامانم می خوابم و بهش میگم که برام قصه بگه ، وقتی هم که شروع میکنه به قصه گفتن میگم : نه نه ... مهرسا قصه بگه و همیشه قصه ی من اینجوری آغاز میشه که :   اِکی بود ، اِکی نبـــــــــــــــود ... خدا بود ، هیش کس نبـــــــــــود ...خانوم بُزی بــــــــــود ، بچه داشت ...    بعد...
16 ارديبهشت 1392

بیست و دو ماهگی !

 سلام ... این وبلاگ نویسی ما بیشتر شبیه گزارش نویسی شده ، ماهی یکبار میایم گزارش کار میدیم و میریم !     و اما مهرسا در ماهی که گذشت : از بعد از عید جدی تر دارم به مهد میرم ، روزی یکی دو ساعت اونجام . مربیم " اکرم جون " رو خیلی دوست دارم و خیلی از رفتن به مهد کودک استقبال میکنم ولی با برگشتن از مهد خیلی مشکل دارم چون دلم میخواد تاب و سرسره و خلاصه همه ی وسایل بازی رو امتحان کنم ، تازه بعد از اون هم با گریه و اجبار سوار ماشین میشم ! بازی های جدید مورد علاقه ام هم عبارتند از " بپر بپر " و " فرار فرار " و البته " گوشی بازی " !  بپر بپر که...
6 ارديبهشت 1392

سال نو مبارک

سال نو رو به همه ی خوانندگان وبلاگ و دوستان عزیزم تبریک میگم ( ببخشید که این پست کمی با تأخیر گذاشته شد ، علتش خرابی لپ تاپ مامانم بود . )                 این گل رو هم تقدیم میکنم به همه دوستای گلم ...       امسال عید تقریباَ معنی عید دیدنی و مخصوصاَ عیدی گرفتن رو فهمیدم . اولین عیدی روکه از بابام گرفتم ( آخه هر چند وقت یه بار میرفتم سراغش میگفتم پولِ عیدی بده !! ) دادمش به مامانم و گفتم قابلی نداره ! مامانم هم کلی خندید و مونده بود که من این حرفو از کجا آوردم . یه کار دیگه هم که توو این عید یاد گرفتم ، این بود که بگم ...
14 فروردين 1392

سفره هفت سین مهد کودک

این دیگه آخرین پست امساله ... توو مهد کودکمون سفره هفت سین انداخته بودن و از همه نی نی ها هم باهاش عکس گرفتن . من هم گفتم به این مناسبت چند تا عکس از مهدمون بذارم رو وبلاگم . عکس مِناجی ( مهرسا ) با سفره هفت سین ...     مناجی در حال اسب سواری...     مناجی در حیاط مهد کودک...         تازگی ها به عروسک بازی هم علاقه پیدا کردم ، خلاصه یا دارم پوشکشون رو عوض میکنم یا براشون کِرِم میزنم یا اینکه زیر پتو خوابوندمشون ...     راستی یادم رفته بود بگم که بلدم تا 5 بشمرم (البته این مربوط به ماه گذشته است که فرا...
26 اسفند 1391

پست پایان سال !

  این پست رو به این خاطر نوشتم که همه وقایع پایان سال رو ثبت کرده باشم چون چند تا اتفاق جدید توو این ماه افتاد که مهمترینش رفتن من به  مهد کودک   بود ... بله ... یه روز با مامانم رفتیم و چند تا مهدکودک رو دیدیم و نهایتاَ مهدکودک "ارم" رو انتخاب کردیم . و الآن یک هفته است که به مهدکودک میرم البته چند روز اول مامانم هم همراهم بود ولی دیگه دو روزه که تنها به مهد میرم ، اسم مربیم اکرم جونه و خیلی خانم مهربونیه . روزهای اول که مهد کودک و نی نی هاش برام تازگی داشتن خیلی خوب با مهد کنار اومدم ولی یکی دوبار که اتفاقی چشمم به مامانم افتاد  فیلَم یاد هندوستان کرد و اشکم جاری شد ولی اکرم جون من رو به حیاط برد و بعد از...
16 اسفند 1391

بیست ماهگی

 ماه بهمن رو هم پشت سر گذاشتیم ، هیچ کس باورش نمیشه که من همون مهرسا کوچولویی هستم که شب اول حتی بلد نبودم سرفه کنم !!       در ماهی که گذشت پیشرفتم در حرف زدن خیلی چشمگیر بود و جمله بندیهای  جدیدی می کردم که بعضاَ خنده دار یا غافلگیر کننده بود . مثلاَ ... مِناجی چپسیده دیوار = عکس مهرسا جون روی دیواره ! یا وقتی با مامانیم تلفنی صحبت می کردم ... مامانی هلام ( سلام ) حوبی ( خوبی ) ؟  بچیا (بچه ها ) حوبن ( خوبن ) ؟ ممنون . خبافظ ( خداخافظ ) یا تو آشپزخونه که به مامانم گفتم ... مامان باجمجون ( بادمجون ) پوست بکن . یا وقتی با عمو هادی چَت ...
6 اسفند 1391