هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

هوراد

سلام من هوراد کوچولو هستم و در یک اقدام غافلگیرانه ، روز سوم شهریور سال 1393 یعنی ده روز زودتر از موعد مقرر پا به این دنیا گذاشتم . من هم مثل خواهرم روز دوشنبه متولد شدم ، ساعت 11:30 دقیقه ی صبح ، در بیمارستان بیستون و توسط خانم دکتر لیدا حیدریان و البته خانم دکتر صاحب یاری هم برای خون گیری از بند ناف حضور داشتن که متأسفانه تعداد سلول ها به حد نصاب برای فریز کردن نرسید. روز بعد از تولد من ، طبق برنامه ریزی قبلی ما اسباب کشی داشتیم و به علت عجله من در به دنیا آمدن ، زحمت این کار رو بابا مهرداد ، باباجی و مامانی کشیدند . در این مدتی هم که از تولد من میگذره به علت عدم دسترسی به اینترنت نتونستم زودتر از این ها بیام و خودم رو معرفی...
27 شهريور 1393

شهریور 93

  من خواهر شدم ... و خیلییییییی از این بابت خوشحالم روز سوم شهریور وقتی آماده ی رفتن به مهد بودم ، مامانم منو بوسید و در گوشم گفت که احتمالاً امروز داداش کوچولوت به دنیا میاد و وقتی که شب مامان و بابام به همراه هوراد عزیزم به خونه اومدن من کلی ذوق کردم . انقدر از داشتن این داداش ناز خوشحالم که هر چند وقت یکبار به مامانم میگم : " مرسی که هوراد رو برام به دنیا آوردی "... مهرسا و هوراد ...       و چند تا فیگور جدید از من ...     ...
6 شهريور 1393

اولین پست هورادی !!

سلام من داداش کوچولوی مهرسا خانم گل هستم و از این به بعد برای اینکه پست های ما با هم اشتباه نشه ، نوشته های من رو به رنگ آبی و مطالب مهرسا رو به همون رنگ قبلی یعنی زرشکی خواهید دید . برای شروع هم گفتم چند تا از عکس هام رو براتون بگذارم تا بیشتر با هم آشنا بشیم ...   سونوگرافی در تاریخ 18 فروردین 93 توسط دکتر الهام شبیری ، سن جنین 18 هفته و 4 روز     سونوگرافی در تاریخ 4 تیر 93 توسط دکتر ماندانا مؤتمنی ، سن جنین 30 هفته     این هم عکس اتاق و وسایل بنده بنا به درخواست نیلوفر جون   لباس ها ...     فرش...
29 مرداد 1393

مرداد 93

بالاخره بعد از سه ماه تعطیلی ، از اول مرداد دوباره به مهد کودک رفتم . خدا رو شکر روز اول که خیلی راضی و خوشحال بودم . اگرچه موقع رفتن همیشه مخالفت میکنم و با نارضایتی عازم رفتن میشم ولی در عوض وقتی بر میگردم حسابی شارژم .   وقتی هم که می رسیم در خونه چند تا ژست می گیرم و به مامانم میگم که ازم عکس بگیره !     یکی از مکالمات چند روز پیش من و مامانم : مهرسا : میدونی چی کار باید بکنی تا خدا خوشحال بشه ؟ مامان : چی کار ؟ مهرسا : به نظر من اگه یه عروسک براش بخری ، خیلی خوشحال میشه !!       من دلم میخواد مامانم همیشه خندون باشه و اگه نخنده فکر م...
6 مرداد 1393

سه سالگی

ششم تیر ماه تولد سه سالگی من برگزار شد . البته مهمونی مفصلی نبود و فقط در حدی بود که چند تا عکس یادگاری داشته باشم و از دیدن کیکم به شکل پاتریک کلی ذوق کنم . از چند روز قبل همش به مامانم گفتم من میخوام کیکم پاترکی باشه و با وجود اینکه مهمون زیادی نداشتیم مجبور شدیم یه کیک گنده سفارش بدیم که قنادی بتونه طرح پاتریک رو روش پیاده کنه . البته از چند ماه قبل از مامانم قول گرفته بودم که تولدم تو مهد باشه ولی با توجه به شرایط مهد و شیوع آبله مرغان و مهد نرفتن من میسر نشد که این کارو بکنیم این هم از عکس های تولد : کیک قبل و بعد از بریده شدن توسط مهرسا ...   اینجا هم بالاخره به آرزوم رسیدم و با انگشت دارم از خا...
6 تير 1393

2y+11m , 2y+12m

  سلام ابن آخرین پست من در دوسالگی است و تا چند روز دیگه سه ساله میشم قبل از هر چیزی بگم که یه اسم برای داداشم انتخاب کردیم ، البته هنوز قطعی نیست و ممکنه عوض بشه ولی فعلاً صداش میکنیم " هوراد " به معنی جوانمرد و باخدا . مامانم این اسم رو خیلی دوست داره هرچند زیاد به مهرسا نمیخوره ولی به اسم بابام خیلی میاد ...   از اونجایی که پشت کامپیوتر نشستن برای مامانم زیاد راحت نیست یه کم در نوشتن مطلب تنبل شدیم   ولی اهم اخبار از این قراره که بیست و پنجم اردیبهشت دعوت شده بودیم باغ دوستم ( امیرمحمد ) و اونجا یه مهمونی سورپرایز برای کعبه جون به مناسبت تولدش داشتیم که مسئولیت سف...
2 تير 1393