هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

2y+10m , 2y+9m

جمعه 9 اسفند 1392 : با مامانم به تولد امیرمحمد رفتیم که در قصر بادی برگزار شد و خیلی هم خوش گذشت مخصوصاً اینکه با حضور دوست خوبم حنانه جون دیگه خیال مامان خانم هم از جانب من راحت بود و لازم نبود همش دنبال من بدوه .           پنجشنبه 22 اسفند 1392 : پنجشنبه شب هم خونه مهرو جونم بودیم و کلی بازی کردیم ، آخرشب هم راضی به برگشتن نمیشدم و دلم می خواست پیشش بمونم .   پنجشنبه 29 اسفند 1392 : لحظه ی تحویل سال من در حال صرف شام بودم و بعد از اون هم به بزرگترها تلفن زدیم و سال نو رو تبریک گفتیم و تا آخر شب هم مشغول بستن بار سفر بودیم .   ...
6 ارديبهشت 1393

2y+8m

مهرسا و ریش و سبیل پشمکی ...   پنجشنبه 10 بهمن 1392 : امشب به طور ناگهانی موقع شام خوردن متوجه شدم یه زخم خیلی کوچولو روی انگشت شست پامه ، چشمتون روز بد نبینه یک ننه من غریبم بازی درآوردم که نگو ... تا یک ساعت بعد نشسته بودم نگاش میکردم و با ناله میگفتم : " انگشت پام سوراخ شده ... انگشت پام سوراخ شده ..."   جمعه 11 بهمن 1392 : امروز بعد از ظهر رفتیم منزل مامان بزرگ و بابابزرگ (مامان بزرگ و بابابزرگ مامانم ) ، مهنا هم اونجا بود و کلی باهم قایم باشک بازی کردیم البته چون من هنوز درست و حسابی با قوانین بازی آشنایی نداشتم ، معمولاً جاهای تکراری و تابلو رو برای قایم شدن انتخاب م...
6 اسفند 1392

2y+7m

سلام ... پنجشنبه 19 دی 1392 : امروز وقتی مامانم رو دیدم که برای رفتن به کلاس زبان آماده شده بود ، با لحن اعتراض آمیز بش گفتم دوباره میخوای منو تنها بذاری ؟!! مامانم هم با تعجب گفت نه ، مگه شما تا حالا تنها موندی ؟ الآن بابا میاد پیشت بعدش من میرم ، من هم گفتم : اَه ، همش دفتر ، همش کلاس ، همش کار... بعدش هم قهر کردم و رفتم. ( خودمونیم ها قصد بهانه گیری داشتم مگر نه مامانم همه ی وقتش در اختیار منه )   جمعه 20 دی 1392 : مامانم میخواست موهام رو ببنده ولی من گفتم میخوام موهام مثل موهای لیلو باز باشه . جدیداً به بعضی کارتون ها علاقمند شدم مخصوصاً اونهایی که نقش اولش یه دختر باشه . کارتون هایی که بیشتر از همه دوست ...
6 بهمن 1392

2y+6m

سلام از این ماه تصمیم گرفتم خاطرات بامزه و خاص رو به طور روزانه بنویسم ، چون هرماه با وجود کلی ماجراهای جدید یا تنبلیمون می شد بنویسیم یا فراموش می کردیم که چه اتفاقاتی افتاده .   سه شنبه 12 آذر 1393 : امروز به یه مهد جدید رفتم و البته یه کم مقاومت کردم ، باید ببینیم روزهای بعد اوضاع چطور میشه .   پنجشنبه 14 آذر 1393 : امروز به مدت یک ساعت و فقط یک ساعت با بابام تنها بودم و این فاجعه به بار آمد :   این رو هم بگم که در تصویر به علت نور فلاش ، عمق فاجعه زیاد مشخص نیست .         خط خطی های مِلسا ... تکنیک ماژیک ( اون هم از...
6 دی 1392

2y+4m

مهرسا و پاییز ... برعکس همه ی بچه ها که با شروع پاییز به مدرسه و مهد کودک میرن ، من از اول مهر دیگه به مهد نرفتم دلیلش هم دو بار سرماخوردگیِ پیاپی در ماه گذشته بود . البته مامانم هم وقت آزاد بیشتری پیدا کرده و بیشتر تو خونه است .         حدود دو هفته پیش هم برای اولین بار بابام رو " تهنا " گذاشتیم و با مامانی و باباجی و سارا رفتیم تهران پیش پارسا . توی ماشین من خیلی دختر خوبی بودم و همه ی مسیر رو تو صندلی خودم نشسته بودم . اونجا هم یکی دو روزمون به خرید کردن گذشت ، یه روز رفتیم پارک آب و آتش ، برج میلاد رو دیدم و یه روز هم رفتیم خونه ی بهادر جون. تو این مدت هم بی وف...
6 آبان 1392

2y+3m

سلام به همه ی همراهان وبلاگ ...       اخبار مهرسایی در ماه گذشته :   اوایل ماه به یه عروسی دعوت شدیم .من از همون اولش رفتم وسط ، البته بیشتر تماشاچی بودم . مامان و بابام هم دنبالم از این ور به اون ور ، تا اینکه یه تاب پیدا کردم و تا آخر شب کلی تاب بازی کردم .     پارسا هم اواخر مرداد ماه مرخصی داشت و اومد پیش ما . از وقتی پارسا سرباز شده ، من هم همش میگم میخوام برم سربازی ، بین خودمون باشه ولی اولش فکر می کردم سربازی یه جور بازیه !!   چند وقت پیش بابام ازم پرسید که میخوام موهام رو کوتاه کنم یا نه ، من هم گفتم " نـــــــــه من نم...
6 مهر 1392