هورادهوراد، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

کوچولوهای شیرین

ali

فروردین 94

سال نو مبارک و امیدوارم سال نو سال خیلی خوبی باشه سرشار از شادی و سلامتی و اتفاقات خوب برای دوستان عزیز وبلاگی .   مهرسا : امسال عید دایی پارسا و عمو هادی به کرمانشاه اومدن و سرمون حسابی با مهمونی رفتن و مهمونی دادن گرم بود .به من که خیلی خوش گذشت و کلی هم کادوهای خوب گرفتم . با عمو هادی به طاقبستان ، پارک کوهستان و غار قوری قلعه و پاوه رفتیم ، به خاطر هوراد که یه وقت اذیت نشه نمی تونستیم ساعات زیادی رو بیرون از خونه باشیم ولی همین هم خودش خیلی خوب بود . عکس ها ی طاقبستان و پارک کوهستان و غار قوری قلعه ... هرسال عید در نقاط مختلف شهر هفت سین های قشنگی...
1 ارديبهشت 1394

اسفند93

مهرسا : روز 7 اسفند تولد مهرو نازی بود . من هم که عاشق لباس های پرنسسی و دامنی ( منظور پیراهن ) و لباس عروس ... مامانم هم برای اینکه من رو خوشحال کنه یه لباس شبیه به لباس عروس برام خرید که توی تولد مهرو بپوشم این هم عکس های تولد         بالاخره بعد از چند ماه که از تولد هوراد گذشت فرصت کردیم بریم آتلیه و چند تا عکس بگیریم ...     روز 15 اسفند تولد بابام بود و من و مامانم تصمیم گرفتیم که سورپرایزش کنیم ، برای همین من یه نقاشی خوشگل برای بابایی کشیدم و عصرش هم با مامانم براش یه کیک خریدیم و قرار بود تا شب چیزی به بابا نگی...
3 فروردين 1394

بهمن 93

مهرسا : واما بهمن ماه ... کماکان به مهد کودک و البته به نظر خودم مدرسه میرم . مامانم از پیشرفتم تو مقش هام     خیلی راضیه و البته از انگلیسی حرف زدنم دهم بهمن تولد هانا  دوست مهدم بود که توی قصر بازی بود و همراه با بقیه ی دوستهام کلی خوش گذروندیم .     روز 21 بهمن هم به تولد تارا دعوت شدم اگرچه به خاطر هوراد زود برگشتیم ولی خیلی خوب بود . یکی دوباره که پنجشنبه ها پارسا با مامانش میان خونه ی ما تا من و پارسا با هم بازی کنیم . بار اول بیشتر به خمیرمجسمه بازی و لگوسازی گذشت ولی بار دوم تب داشتم وهمه اش بهونه گرفتم . روز 25 بهمن هم برای یه...
6 اسفند 1393

دی 93

  مهرسا : 18 دی تولد یکی از دوستان مهد کودک به اسم تارا بود ، اولین باری بود که تنهایی به مهمونی میرفتم . برای تارا یه چرخ خیاطی صورتی بردم ( البته بین خودمون باشه بعد از دادن هدیه ام پشیمون شده بودم و میخواستم پسش بگیرم . ناگفته نمونه که خودم هم یه چرخ خیاطی دارم )   و اما هوراد : بعضی ها میگن من خیلی شبیه به خواهرمم ، جالب اینکه تقریباً همه ی کارهام هم مشابه مهرساست . از نظر قد و وزن و کارهایی که مهرسا تو این سن انجام میداده و ... . یه نمونه از این کارها خوردن انگشت شست پامه . بیشتر دوست دارم با انگشت هام بازی کنم تا اسباب بازی ، چون بعد از اینکه میبینم اسباب بازی قابل خوردن نیست ا...
6 بهمن 1393

آذر 93

  مهرسا : مدتیه که خواب بعد از ظهر رو ترک کردم و به جاش شبها زودتر میخوابم ، اینجوری صبح هم راحت و سرحال بیدار میشم و عازم رفتن به مهد . البته بحث و جدل بر سر لباس پوشیدن کماکان ادامه داره ... ظاهراً این مخالفت کردن ها اقتضای سن منه و مامان هایی که دخترای همسن من دارند ، همه از این مسئله شاکی هستند . عاشق بازی کردنم و هیچ وقت از بازی سیر نمیشم حتی وقتی که قول میدم فقط یه ساعت بازی کنم و یا تا زمان مشخصی ، باز هم دبه در میارم و اجازه مرخصی به همبازیم نمیدم . همبازی هام که در همه رده سنی هستند ، از دوستای کوچولوم گرفته مثل مهرو و پارسا تا هانا و بینا و ثمین و نهایتاً مامانی و باباجی و ...
6 دی 1393

آبان 93

نمونه ای از مکالمات مهرسا و بابا و مامان : - بابا : مهرسا چقدر بیسکوییت ریختی رو زمین ، برو جارو بیار جمعش کن . - مهرسا : من که سیندرلا نیستم !!       مامان : مهرسا وسایلت رو از تو هال جمع کن . مهرسا در حال بردن اسباب بازی ... مامان : اِ این عروسکت رو هم ببر ، جا موند . مهرسا : وااای من دو تا دست که بیشتر ندارم .       مهرسا : سارا بیا بازی کنیم . مامان : من دستم بنده به بابا بگو . مهرسا ( بی مقدمه ) : بابااااااااا این چه وضعشه با من بازی نمیکنی ؟؟ !!!   هر روز هم...
8 آذر 1393

دو ماهگی

امروز من دو ماهه شدم و باید واکسن میزدم . خوبه که مامانم دیگه تجربه پیدا کرده و قبل از خروج از خونه بهم قطره ی استامینوفن داد ، تازه با این وجود باز هم تا شب کلی گریه کردم و بیشتر تو بغل مامان و بابام بودم تا یه کم آروم بشم .     یکی از کارهای جالب خواهر مهربونم اینه که وقتی من ناراحتم و گریه میکنم ، فرقی نمیکنه کجا باشیم ( تو ماشین ، در حال بازی ، غذا خوردن و ... ) مهرسا شروع میکنه به حرف زدن با من تا آروم بشم . مثلاً میگه : داداشم ، کوچولوی من ، پسر خوشگل ، گریه نکنی ، مامانتو میخوای و ... . یه کار دیگه ش هم تشخیص علت گریه است و به مامانم میگه : هوراد یا جیش کرده یا پی پی کرده یا شیر میخواد یا خوابش میا...
3 آبان 1393